تبلیغات
زندگینامه ی حضرت محمد (ص) - نیاكان پیغمبر(ص)

زندگینامه ی حضرت محمد (ص)

جمعه 15 خرداد 1388

نیاكان پیغمبر(ص)

نویسنده: arash rastin   

نیاكان پیغمبر(ص)

نیاكان پیغمبر تا بیست و یك پشت شناخته شده اند . بدینگونه: عبدالله، عبدالمطلب، هاشم، عبد مناف، قصى، كلاب، مره، كعب، لؤى، غالب، فهر، مالك، نضر، كنانه، خزیمه، مدركه، الیاس، مضر، نزار، معد، عدنان. از عدنان تا اسماعیل درست روشن نیست. خود پیغمبر وقتى نسب خود را مى شمرد، چون به عدنان مى رسید سخن را قطع مى كرد و مى فرمود: ئقتى به عدنان رسیدید، بالاتر نروید، حال چرا؟ و آیا این نقل درست است یا نه؟ درست روشن نیست. به گفته یعقوبى; عدنان نخستین كسى است كه براى كعبه پوششى قرار داد. فرذزندان عدنان ازحجاز به سایر نقاط رفتند وسكونت ورزیدند، از جمله گروهى از آنها به یمن رفتند، معد پسر عدنان شریفترین فرد اولاد اسماعیل بود، و او از منطقه حرم بیرون نرفت.(تاریخ یعقوبى ج 1 ص 253)

همان طور كه گفتیم بیشتر شهرت قریش طایفه اى كه پیغمبر از میان آنها برخاسته بود، مربوط به مرد نامى آنها «قصى بن كلاب » جد چهارم پیغمبر است كه در حقیقت سرسلسله قریش بود. برادر او «زهره » نیز از سران قریش به شمار مى رفت.

قصى بن كلاب

قصى بن كلاب دو فرزند داشت: عبدالدار، و عبدمناف كه جد سوم پیغمبر اكرم (صلى الله علیه و آله) بود. عبدالدار پس از فوت پدر تولیت كعبه را قبضه كرد، و عبدمناف برادر كوچكترش كه او را «ماه بطحا» مى نامیدند، هم احترام او را داشت،و هم شخصا از نجابت و خوشرفتارى خاصى با مردم، برخوردار بود.

یعقوبى مى نویسد: قریش تاریخ خود را از وفات قصى بن كلاب به واسطه بزرگواریش قرار داده بودند، تا اینكه عام الفیل به وقوع پیوست و عام الفیل مبدء تاریخ شد.(تاریخ یعقوبى ج 2 ص 4)

پس از مرگ این دو برادر، بر سر تصدى امور كعبه و ریاست قریش میان فرزندان آنها كار به نزاع كشید، ولى سرانجام تولیت كعبه و ریاست «دارالندوه » به فرزندان عبدالدار و آب رسانى به زوار (سقایت) و پذیرائى از آنها (رفادت) به فرزندان عبدمناف واگذار شد.

هاشم

هاشم فرزند عبدمناف و نیاى دوم پیغمبر كه نامش «عمرو» بود با برادرش عبدشمس به هنگام ولادت به هم چسبیده بودند. وقتى آنها را از هم جدا كردند، خون زیادى از آنها به زمین ریخت، و عرب آن را به فال بد گرفت. اتفاقا این تطیر هم بیجا نبود و میان فرزندان هاشم و عبد شمس «بنى امیه » نزاع و كشمكش و خون ریزى همیشه جریان داشت.

این مخالفت ها در زمان پیغمبر میان آن حضرت و ابوسفیان نوه امیه و بعد میان على (علیه السلام) و معاویه پسر ابوسفیان و یزید بن معاویه و حسین بن على (علیه السلام) ادامه داشت. حتى در احادیث پیش از ظهور امام زمان (علیه السلام) آمده است كه هنگام ظهور آن حضرت شخصى كه از نسل ابوسفیان است (سفیانى) با مهدى موعود به مخالفت برخاسته كه در نبرد با آن حضرت نابود مى شود.

عبد شمس پدر امیه و امیه پدر حرب و او پدر ابوسفیان معروف است كه نامش «صخر» بوده و او پدر معاویه سردودمان بنى امیه است.

عبد مناف گذشته از این دو پسر دوقلو و توامان یعنى هاشم و عبد شمس، دو پسر دیگر نیز داشت به نام هاى مطلب و نوفل.

از عجایب اتفاقات این است كه این چهار برادر سرانجام هر كدام دور از هم در نقطه اى جان سپردند. هاشم در غزه، عبد شمس درمكه، نوفل در عراق، و مطلب در یمن زندگانى را بدرود گفتند، و همان جاها دفن شدند.

هاشم چهرو درخشان قریش بود. عقل و ادراك و هوش و استعداد زاید الوصفى داشت. در مردم دارى و مهمان نوازى و دستگیرى از مستمندان نظیر نداشت. به همین جهت مردم عرب و قریش به او لقب سید دادند. یعنى آقاى عرب. لقب «سید» در اولاد او باقى ماند، و این سیادت از او به فرزندانش عبدالمطلب و اولاد او و بعدها به پیغمبر و على (علیهما السلام) و دودمان آنها رسید.

از كارهاى برجسته هاشم این است كه قریش را به كار تجارت واداشت، و جهت بازاریابى شخصا در اردن با امیر غسانى كه عرب و مسیحى بود، پیمان بازرگانى بست تا تجار عرب در قلمرو او آزادانه آمد و رفت كنند، و مال التجاره آنها از خطر مصون بماند. كار عاقلانه هاشم در انعقاد این قرارداد بازرگانى موجب شد كه برادران دیگر او هم به وى تاسى جویند و عبدشمس با پادشاه حبشه و نوفل با پادشاه ایران، و مطلب با حكمران یمن نیز چنین پیمانى منعقد سازند.از آ زمان مردم قریش در سوریه و یمن و عراق و حبشه به كار تجارت پرداختند. ولى بیشتر تجارت آنها در ناحیه شمال یعنى اردن و سوریه و فلسطین و در جنوب با یمن بود. خداوند از این سفرهاى تابستانى و زمستانى تجار قریش كه موجب تالیف و تجمع و تمدن آنها گردید، و از گرسنگى و سرگردانى نجات یافتند در سوره قریش یاد مى كند، چنان كه گذشت.

یعقوبى مورخ مشهور مى نویسد: چون هاشم در غزه وفات یافت، قریش پریشان شدند كه مبادا سایر قبائل بر آنها چیره شوند. به همین جهت عبشمس به حبشه رفت و پیمانى را كه با نجاشى بسته بود تجدید كرد و به مكه بازگشت. نوفل برادر دیگر هم به عراق رفت و با پادشاه ایران پیمان بست و در راه بازگشت درگذشت، و به جاى آنها مطلب بن عبد مناف برادر چهارم ریاست مكه را به عهده گرفت(تاریخ یعقوبى ج 1 ص 281)

عبد المطلب

عبدالمطلب پسر هاشم كه نامش «شیبه » بود، و «سرور بطحا»خوانده مى شد، جد نخست پیغمبر اسلام است.

عبد المطلب ده پسر و شش دختر داشت. ابوطالب و عبدالله پدر رسول خدا و پنج دخترش ازفاطمه دختر عمرو بن عائذ مخزومى بود، و بقیه پسران و صفیه مادر زبیر بن عوام از زنان ذیگر بودند.

عبدالمطلب چاه زمزم را كه مدت ها مسدود بود، حفر كرد و شمشیرى و دو گوساله طلائى را از درون آن بیرون آورد كه وفق كعبه شد، و آب زمزم بار دیگر در اختیار مردم قرار گرفت و این معنا براعتبار عبدالمطلب افزود.

یعقوبى مورخ نامى مى نویسد: قریش عبدالمطلب را ابراهیم دوم مى نامیدند. عبدالمطلب یكصدو بیست سال در جهان زیست.

درزمان زیست عبدالمطلب بر قریش، كه نامى ترین و عاقل ترین فرد عرب حجاز به شمار مى رفت، ابرهه فرمانرواى حبشى یمن، با هفتاد هزار سپاهى آهنگ تخریب كعبه نمود. ابرهه مى خواست كعبه را ویران كند، و قبائل عرب را وادارد تا به جاى زیارت آن، كلیسائى را كه او در ششهر صنعا پایتخت یمن ساخته بود، زیارت كنند، بدین گونه مركز تجارت و محل اعتبار و زیارت ملت عرب را به یمن و صنعا منتقل سازد. و لیبه طورى كه خداوند در قرآن مجید (سوره فیل) یادآور مى شود، ابرهه و كلیه افراد سپاهش با پرتاب كلوخهائى كه پرندگانى همچون پرستوها از جانب خداوند بر آنها فرو ریختند به كلى نابود شدند.

هنگامى كه عبدالمطلب در بیرون مكه براى استرداد شترانش كه سربازان ابرهه تصاحب كرده بودند، به ملاقات او آمد، ابرهه گفت: من تصور مى كردم شخصى مانند شما براى شفاعت از مردم شهر و جلوگیرى از تخریب خانه كعبه به دیدار ما آمده آست؟ و عبدالمطلب گفت: من صاحب شتران خود هستم و خانه را نیز صاحبى است كه اگر بخواهد آن را حفظ مى كند.(انا رب الابل و للبیت رب ان شاء یخفظه)همین جمله كوتاه ابرهه را سخت تحت تاثیر قرار داد، و پریشان ساخت، و آن را دلیل بر عقل و بزرگوارى عبدالمطلب دانست.

عبدالمطلب علاقه سرشارى به «محمد» نوه عظیم الشان خود داشت، و بارها سفارش او را به فرزندانش مى نمود و مى گفت: او آینده اى درخشان دارد.(و ان له لشانا عظیما)

داستان ساختگى نذر عبدالمطلب

در تمامى تواریخ اسلامى و كتب مربوطه سنى و شیعى نوشته اند كه عبدالمطلب نذر كرده بود كه اگر خداوند ده پسر به او داد، یكى از آنها را در راه خدا قربانى كند و چون داراى ده پسر شد و قرعه زد، به نام عبدالله آمد، سپس او را با صد شتر به قرعه گذاشت و قرعه به نام شتران آمد، و شتران را به جاى عبدالله قربانى كرد!

در بعضى از تواریخ و روایات اهل تسنن نوشته اند كه این راى زنى جادوگر بود كه گفت: او را با قربانى كردن شتران معاوظه كنید. در صورتى كه این موضوع افسانه است و اصلى ندارد. و از عقل و درایت و دیانت عبدالمطلب كاملا به دور است.

ثقة الاسلام كلینى در «كافى » روایاتینقل كرده كهدلالت بر عظمت و جلالت و كمال ایمان و عقل و بینش روشن او دارد. از جمله امام صادق (علیه السلام) مى فرماید: «عبدالمطلب روز قیامت تنها و به سیماى پیغمبران وارد صحراى محشر مى شود» كه مى رساند نظر به شخصیت نافذ وعقیده و ایمان خاصى كه در عصر جاهلیت داشته به طور شاخص محشور مى گردد.

دلیل بر مجعول بودن این داستان امورى است كه ذیلا به آن اشاره مى كنیم:

1- داستان برخورد عبدالمطلب با ابرهه فرمانده حبشى بهترین گواه بر كمال عقل و درایت عبدالمطلب است كه مى رساند چنین كار و نذر مضحكى از وى بعید بوده است.

2- یعقوبى مورخ مشهور مى نویسد: عبدالمطلب در زمان جاهلیت سنت هائى داشت كه در اسلام نیز تثبیت شد; مانند حرام دانستن شراب، و زنا و حد زدن زناكار، و بریدن دست دزد و تبعید زنان بدنام از مكه، و جلوگیرى از زنده به گور كردن دختران و ازدواج با محارم، و سرزده وارد خانه شدن، و عریان طواف كردن، و حكم به وجوب وفاى بنذر، و احترام چهار ماه محترم(رجب، ذى القعده، ذى الحجه و محرم) و مباهله كردن (یعنى براى اثبات حقانیت نفرین كردن و حق یكدیگر)(تاریخ یعقوبى ج 2 ص 6)بنابر این شخصى این چنین، هرگز نذرى آن چنان نمى كند.

3- پیغمبر در حدیث معتبر افتخار مى كرد كه فرزند عبدالمطلب است و مى فرمود: «من پیغمبرم دروغ نیست، من فرزند عبدالمطلب هستم »(انا النبى لا كذب، انا ابن عبدالمطلب)

4- چطور ممكن است مردى با این بزرگوارى نذر به چیزى كند كه در اكثر شرایع آسمانى نهى شده بود و در نزد عقل بسیار زشت و از بزرگترین جنایات به شمار مى رفته است؟

5- نذر كردن و كشتن فرزندان به عنوان نذر براى معبود از سنن بت پرستان و ستاره پرستان (صابئین) بوده، و خداوند در قرآن مجید آن را ازجمله اعمال شنیع آنها شمرده و فرموده است: بدین گونه بسیارى از مشركین خوش داشتند كه اولاد خود را بكشند.(كذلك زین لكثیر من المشركین قبل اولادهم شركائهم - سوره نعام آیه 137چ)

این غیر از زنده بگور كردن دختران بوده كه قبیله بنى تمیم معمول مى داشتند. زیرا كه «اولاد»درآیه شریفه اعم از پسر و دختر است، و نیز غیر از كشتن اولاد به واسطه فقر و بیم از گرسنگى است، بلكه این قتلها اولاد كه مشركین معمول مى داشتند براى تقرب به خدا بوده است.

6- اگر بگویند شاید عبدالمطلب مانند ابارهیم مامور بوده فرزندش را در راه خدا فدار كند، مى گوئیم این درست نیست، چون در انى روایات صریحا مى گوید عبدالمطلب نذر كرده بود، مضافا به این كه اگر مامور بود مى باید آن را عملى سازد و دیگر قرعه انداختن معنا نداشت، و اصولا چرا نگفت: من مامور به این كارم؟

7- در سلسله راریان این داستان ساختگى و امثال آن مانند «انا ابن الذبیحین » افرادى ضعیف و مجهول و مهمل كه بعضى هم شیعه امامیه نبوده اند، قرار دارند، و به همین جهت روایات آن ضعیف و مغشوش و بیشتر از طریق عامه روایت شده و از آنها به شیعه سرایت كرده است.

8- علامه مجلسى مى گوید: شیعه اعتقاد دارد كه پدران پیغمبر تا آدم، خداپرست بودند،و ازفخررازى نقل مى كند كه گفته است: «شیعه عقیده دارد كه هیچ یك از پدران پیغمبر كافر نبوده اند»(نگاه كنید به پاورقى فاضل محترم آقاى على اكبر غفارى بر، ج 3 كتاب «من لا یحضره الفقیه » شیخ صدوق چاپ مكتبه صدوق ص 89)

بنابر آنچه ذكر شد ماجراى نذر عبدالمطلب از اختراعات قصه گویان عامه بوده كه خواسته اند على رغم شیعه امامیه،عبدالمطلب را مانند دیگر مشركان قلمداد كنند، و كسانى امثال زمخشرى و فخر رازى و نیشابورى ازقدمایعلماى عامه و بعضى از متاخرین آنها همچون مراغى و سید قطب و بسیارى دیگر از مفسران آنها این داستان ساختگى را در تفسیر آیه; «كذلك لكثیر من المشركین قبل اولادهم شركائهم » نقل كرده و مصداق آن را عبدالملطلب دانسته اند!! تا از این راه اعتقاد خود را در مشرك دانستن پدران پیغمبر (صلى الله علیه و آله) تثبیت كنند و عقیده پاك شیعه امامیه را در این خصوص تخطئه نمایند.

شاید هم رد زمان بنى امیه براى بكه دار ساختن عبدالمطلب جد امیرالمومنین على (علیه السلام) این افسانه را رایج ساخته اند، همان طور كه فرزندش ابوطالب را مسلمان ندانسته و سعى كرده اند او را مشرك قلمداد كنند تا از آن راه به شخصیت امیر المومنین على (علیه السلام) لطمه وارد سازند، به شرحى كه در بخش «وفات ابوطالب » خواهیم گفت.

ماجراى داستان ساختگى نذر عبدالمطلب مانند برخى دیگر از مباحث این كتاب، بحمدالله براى نخستین بار توسط نویسنده وارد بحث «تاریخ اسلام » شده است، تا در آینده رهگشاى كسانى باشد كه مى خواهند در اسلام كار كنند و بدون تقلید از پیشینیان و حسن ظن به آنان، تحقیق و بررسى نمایند، و مانند بعضى ها بدون تحقیق كافى آنرا تكرار نكنند، و بعد ناگزیر به «توجیه مالا یرضى صاحبه » نشوند، و آنرا نشانه عظمت روح عبدالمطلب ندانند!

نذر و قربانى اولاد مطابق صریح قرآن از عادات ناپسند بسیارى از مشركین بوده است، و این عمل شنیع، با هیچ توجیه و ملاكى زیبنده مقام با عظمت عبدالمطلب نبوده و نیست.

داستان نذر عبدالمطلب در منابع و ماخذ عامه توام با خرافات زیاد و حكمیت زنى جادوگر و كاهن از قبیله «بنى سعد» كه عبدالمطلب با هشتصد نفر مرد براى كسب تكلیف نزد وى رفته بود، آمد، و بعضى از آن هم به كتب شیعه رخنه كرده است، ولى ما همه را دیده ایم، و به طور قطع مى گوئیم به افسانه بیشتر شبیه است تا به واقعیت.

علامه مجلسى در «بحار الانوار» به تفصیل روایات آنرا نقل كرده كه افسانه بودن همه آنها در یك نتیجه گیرى، به خوبى آشكار است. ما از مجموع مطالعات خود به خصوص «تاریخ اسلام » به روشنى دریافته ایم كه یا افسانه سرایان صدر اسلام ویا مغرضان بنى امیه و مخالفان حكومت الهى على (علیه السلام)، این افسانه را ساخته اند، تا مانند موارد دیگر مقام آنها را نزد مسلمین پایین آورند، و زمینه را براى حك.مت افراد معمولى هموار سازند، براى بنى هاشم باقى نماند.

( نویسنده این سطور چند سال پیش، روزى ضمن گفتگو با دوست فاضل آقاى على اكبر غفارى، اظهار داشتم من در مطالعات خود در تاریخ اسلام و رجال و تراجم و حدیث و تفسیر و غیره به بسیارى از اشتباهات قدما پى برده ام كه در مجلدات «مفاخر اسلام » و «تاریخ اسلام » و سایر آثارم برخى از آنها را یادآور شده ام.

ایشان هم گفتند من نیز در بسیارى از موارد كه كتب حدیث از قبیل كافى، معانى الاخبار، من لا یحضر و غیره را تحقیق و بررسى مى نمودم، به مطالبى برخورد كرده ام كه هیچكس متعرض آن نشده است. از جمله موضوع نذر كذائى عبدالمطلب است كه در پاورق حدیثى كه شیخ صدوق در «باب قرعه » كتاب «من لا یحضره الفقیه » نقل كرده، ساختگى بودن آنرا شرح داده ام.

چند سال بعد كه خواستم «تاریخ اسلام » را منتشر سازم، با مرجعه به توضیحات ایشان كه در گوشه اى از پاورقى من لایحضر بود، و كسى توجه نداشت، و در جائى دیگر بازگو نكرده بودند، براى اداى حق ایشان (برخلاف عادت ناپسند بعضى از افراد بى مروت) طى 8 مطلب كه مسطور گشت ترجمه نمودم، و براینخستین بار به عنوان داستان ساختگى نذر عبدالمطلب وارد بحث «تارخ اسلام » كردم، و توضیح هود را بر آن افزودم.

پس از انتشار این كتاب، در گوشه و كنار، بعضى آنرا بدون ذكر ماخذ گرفته و با شاخ و برگ طى سخنزانیها و نوشته ها بعنوان اظهارنظر شخصى مطرح ساختند كه آرى عبدالمطلب چنین نذرى نكرده، ولى بدون تحقیق پیرامون آن، و بعضى دیگر آنراتخطئه كرده و نتیجه گرفته اند كه خیر عبدالمطلب چنین نذرى كرده و قبلا موحد نبوده بدلیل اینكه نام پسرش عبدالعزى بوده و بعدها با ایمان و خدا پرست شده است، و به دلیل چند روایت و اشعار كه در كتابها آمده است.

در صورتى كه عبدالعزى به نقل حدیثى نام ابولهب بوده و معلوم نیست توسط قبدالمطلب نامگذارى گردیده و چه بسا كه ازخود ابولهب ناشى شده باشد، بعلاوه این قبیل اسامى در زمان جاهلیت سابقه داشته و به منظور مماشات با قوم بوده، مانند اسامى خلفا كه بعضى ار ائمه روز اولاد خود مى نهادند!

همانطور كه در متن آمده به انظمام شواهد دیگر، به عقیده جامعه شیعه امامیه، عبدالمطلب از اول خداپرست و موحد ناب بوده است.

در «زیارت وارث » خطاب به حضرت امام حسین سیدالشهداء علیه السلام مى خوانیم كه: «اشهد انك كنت نورا فى الاصلاب الشامخه و الارحام المطهره لم تنجسك الجاهلیة بانجاسها» كه مى رساند در اعتقاد شیعه پدران و مادران پیغمبر و على علیهما السلام هیچگونه آلودگى به شرك و اوهام و خرافات و پلیدیهاى زمان جاهلیت را نداشته اند، و نور حقیقت آنها در صلبهاى شامخ پدران و رحمهاى پاك ماردان موحد و خداپرست قرار داشته است. و از پیغمبر صلى الله علیه و آله هم روایت شده است كه فرمود: «فلم ازل خیارا بعد خیار» یعنى: من درتمام نسلها موحد و پاكسرشت بوده ام.

جا دارد كه فضلاى محقق راجع به احادیث نذر عبدالمطلب از نظر متن و سند در متون سنى و شیعه تحقیق و بررسى نموده و آنرا به صورت كتابى در آورند.

آنچه نویسنده تحقیق نموده داستان همانطور كه آقاى غفارى اشاره كرده است، بى اصل و ساختگى و دون شان شخصیتى همچون عبدالمطلب سید بطحاء است.

عبدالله پدر پیغمبر(ص)

عبدالله كوچكترین پسران عبدالمطلب و پدر عالیقدر پیغمبر اسلام، با برادرش ابوطالب پدر امیرالمؤمنین على(علیه السلام) از یك مادر بودند. مادر آنها فاطمه دختر عمرو بن عائذ مخزومى بود. پنج بانو به نام فاطمه در میان ماردان پیغمبربوده اند. این نام مبارك بعدها نیز درخاندان نبوت دیده مى شود. همسر ابوطالب و مادر تمامى فرزندان او: طالب و عقیل و جعفر و على (علیه السلام) و ام یمن، فاطمه دختر اسد بن هاشم بوده است، دختر عالیقدر پیغمبر و عروس ابوطالب و همسر على (علیه السلام) نیز فاطمه زهرا (سلام الله علیها) است كه محترم ترین فواطم خاندان خود و بهترین زنان عالم بوده است.

عبدالله در میان قریش از لحاظ زیبائى و اندام معتدل و حجب و حیا شهره شهر بود. عبدالله هنگامى كه 24 سال داشت در راه بازگشت از تجارت شام در مدینه بیمار شد و مدتى بعد چشم از جهان فروبست، و همان جا نیز مدفون گردید. بنابر مشهور در آن موقع هنوز پیغمبر متولد نشده بود.

مؤلف كتاب «پیامبر» از عشق دخترى یا زنى بهنام فاطمه خثعمیه نسبت به عبدالله سخن گفته، و پیرامون آن قلمفرسائى ها نموده، كه باید گفت خانه از پاى بند ویران است. نوشته وى خیال پردازى بیش نیست، و آن نسبتهاى واهى فرسنگها از حریم واقعیت فاصله دارد، و اصولا خود داستان هم ساختگى است مانند بسیارى از داستانهاى تاریخ اسلام كه شیعه امامیه آنرا معتبر نمى داند.

  • آخرین پستها

آمار وبلاگ

    امروز: نفر
    دیروز: نفر
    این ماه: نفر
    ماه گذشته: نفر
    آخرین بازدید:
    كل بازدیدها: نفر
    افراد آنلاین:

    نفر

    اطلاعات پست ها

    آخرین به روز رسانی:
    تعداد پست ها : عدد
    ایجاد صفحه: 24 ثانیه