تبلیغات
زندگینامه ی حضرت محمد (ص) - دعوت عمومى قریش

زندگینامه ی حضرت محمد (ص)

سه شنبه 7 مهر 1388

دعوت عمومى قریش

نویسنده: arash rastin   

دعوت عمومى قریش

پس از آنكه پیغمبر رسالت خویش را به افراد نزدیك و خویشان خود اعلام كرد، آمد بالاى كوه صفا و با صداى رسا قبائل قریش را فراخواند. وقتى رجال قریش و سران مكه گرد آمدند فرمود: اى مردم! اگر بگویم دسته اى از دشمن در پائین كوه به سروقت شما مى آید مرا راستگو مى دانید؟ گفتند: آرى، تو در نزد ما سابقه بدى ندارى و تو را دروغگو نمى دانیم. فرمود: اى اولاد عبدالمطلب! اى فرزندان عبدمناف! اى بنى زهره و بنى تمیم و بنى مخزوم و نبى اسد! خدا مرا مامور داشته است كه خویشان نزدیكم را از نافرمانى او بیم دهم. من نه چیزى از منفعت دنیا مى خواهم و نه بهره اى از آخرت انتظار دارم جز این كه از شما مى خواهم بگوئید: لا اله الاالله! من شما را از عذابى دردناك بیم مى دهم.

ابولهب گفت:بدا به تو! آیا ما را براى این گرد آوردى و فرا خواندى؟ دراین هنگام بود كه سوره ابولهب در نكوهش این مرد بى ادب نازل شد.(تاریخ طبرى - جلد 1 ص 117)

عكس العمل قریش نسبت به دعوت پیغمبر

در آغاز كا ركه پیغمبر دعوت خود را آشكار ساخت، قریش چندان عكس العملى نشان نداد. ولى رفته رفته پیغمبر، خدایان آنها را به باد تمسخر گرفت و آیاتى ار قرآن مجید در نكوهش آنها تلاوت كرد. قریش سخت پاى بند بتها و به تعبیر بهتر خدایان خود بودند. با این كه مى دانستند بت ها تاثیرى در سرنوشت ایشان ندارد، معهذا چون نگهدارى و احترام به آنها موجب تقویت و تحكیم اتحاد و همبستگى آنان بود، لذا تا پاى جان در حفظ و حراست آنها اصرار داشتند.

هنگامى كه كار پیغمبر در ریشخند خدایان قریش علنى شد، نخستین عكس العمل آنها نیز آشكار گشت.سران قریش كهسخت به خشم آمده بودند، براى مبارزه با پیغمبر هم داستان شدند.

روزى پیغمبر در«ابطح » كنار خانه خدا ایستاد و قریش را مخاطب ساخت و فرمود: اى مردم! من پیغمبر خدا هستم، شما را به پرستش خداى یگانه و ترك پرستش بتهائى كه نه سودى دارند و نه زیانى، نه مى آفرینند و نه روزى مى دهند، و نه زنده مى كنند و نه مى میرانند، فراخوانم.

در این هنگام گروهى از مردم قریش گرد آمدند و زبان به انتقاد از پیامبر گشودند و به آزارش پرداختند.(تاریخ یعقوبى - جلد 1 ص 14)با این وصف پیغمبر كاردشوار خود را آغاز كرده بود. كارى كه بازگشت نداشت. به همان نسبت كه پیغمبر هدف مقدس خود را دنبال مى كرد و به ریشخند خدایان قوم مى پرداخت، واكنش نامطلوب قریش هم شدت مى یافت و كار خشنونت آنها بالا مى گرفت.

قریش كه دیدند رفته رفته دامنه فعالیت پیغمبر توسعه مى یابد،صلاح در این دیدند كه ابوطالب مرد خردمند شهر و چهره درخشان مكه را ملاقات كنند و پیش از اینكه كار به جاى باریكى بكشد، او را میانجى قرار دهند، و از راى و تدبیر وى بهره گیرند.

بدین منطورسران قریش و اشراف مكه یعنى عتبة بن ربیعه و برادرش شیبه، ابوسفیان، ابوالبخترى بن هشام، اسود بن مطلب، ولید بن مغیره، ابوجهل بن هشام عاص بن وائل، نبیه و منبه فرزندان حجاج، ابوطالب را ملاقات كردند و گفتند: برادرزاده ات خدایان ما را مورد نكوهش قرار مى دهد، و به زشتى یاد مى كند، جوانان ما را منحرف ساخته، و به دین ما بد مى گوید، و گذشتگانمان را گمراه مى داند.

از وى بخواه تا دست از این كار بردارد، و در عوض هرچه مال و ثروت بخواهد به او خواهیم داد.در غیر این صورت یا او را به ما تحویل ده، و یا بگذار با خود وى طرف شویم.

ابوطالب پیغمبر را ملاقات كرد و خواسته هاى سران قریش را به اطلاع او رسانید. پیغمبر در پاسخ فرمود: خداوند مرا براى اندوختن مال دنیا و دل بستگى به دنیا مبعوث نكرده است. بلكه مرا برانگیخته است تا از جانب او تبلیغ كنم و مردم را به سوى او فراخوانم. (ماخذ سابق - و كامل ابن اثیر - جلد 2 ص 42)ابوطالب بازگشت و قریش را با سخنى نرم و پاسخى دوستانه قانع ساخت و آنها نیز پراكنده شدند.

ابن هشام مى نویسد: محمد بن اسحاق گفته است:

پیغمبر همچنان به كار خود ادامه مى داد، و از هیچ مانعى روگردان نبود. پشت كار پیغمبر درراه تامین منظور و ابلاغ رسالت خویش، دشمنى و عداوت روزافزون قریش را به دنبال داشت. آنها چون دیدند نمى توانند پیغمبر را با مال و ثروت از كارى كه پیش گرفته بود بازدارند، و ابوطالب را از حمایت وى منصرف سازند، باردیگر به ملاقات ابوطالب رفتند وگفتند: ایابوطالب! این «عمارة بن ولید» جوان نمونه قریش را كه از همه داناتر و زیباتر است به تو مى دهیم تا او را فرزند خود گرفته و از عقل و یارى و ارث او بهره گیرى، و به جاى محمد كه ما را دیوانه مى خواند و با دین و آئین ما به مخالفت برخاسته و باعث تفرقه مشهریانت شده است. به ما بسپار تا او را به قتل رسانیم!در این جا «مطعم بن عدى بن نوفل بن عبدمناف (عموزاده پیغمبر و ابوطالب) گفت اى ابوطالب! به خدا قسم خویشان تو از روى انصاف سخن گفتند ولى نمى بینم كه تو آن را از آنها بپذیرى!

ابوطالب گفت: به خدا سخن شما منصفانه نیست، و درخواستى ستكارانه است. شما مى خواهید فرزند خود را به من بسپارید تا او را براى شما پرورش دهم و در مقابل فرزند مرا بگیرید و بكشید؟ این انصاف نیست، ظلم است. اى «مطعم »! اینان گرد آمده اند تا مرا خوار كنند، و قریش را بر من بشورانند. بروید و هر كارى مى خواهید بكنید، كه هرگز سخن شما پذیرفته نیست.(سیره ابن هشام - جلد 1 ص 172)

پس از چندى باردیگر سران قریش ابوطالب را دیدند و گفتند: اى ابوطالب! تو در سنیهستیو شرافتى داریكه ما را برآن داشته تا از تو بخواهیم برادرزاده ات رااز راهى كه پیش گرفته است بازدارى، اما او به هیچ یك از خواسته هاى ما اعتنا نكرد. و لى ما هم به خدا قسم دست روى دست نمى گذاریم تا به خدایان ما ناسزا بگوید و جوانان ما را گمراه كند. مگر اینكه تو دست از حمایت او بردارى یا با او هم داستان شوى و كار ما شما به نزاع بكشد، و یكى از دو طرف نابود گردد.

ابوطالب سخن بزرگان قریش و تهدید آنها را به آگاهى پیغمبر رسانید و افزود كه باید در كار خود مراقبت بیشتر داشته باشد و طریق احتیاط را رها نسازد.

پیغمبر گفت: عمو! این را بدان كه اگر آنها خورشید را در آستین راستم كنند و ماه را به آستین چپم در آورند تا دست از دعوت خود بردارم، دست بر نخواهم داشت.

چون ابوطالب پیغمبر را تا این حد مصمم دید گفت: برادر زاده! برو هر كارى خواستى انجام ده كه به خدا من در پشت سرت ایستاده ام و هرگز تو را رها نخواهم ساخت. (كامل ابن اثیر - جلد 2 ص 43)

ابوطالب در این جا قطعه شعرى گفت كه مطلع آن چنین است: «به خدا تا من زنده ام دست هیچ كدام از آنها به تو نخواهد رسید» (و الله لن یصلوا الیك بجمعهم حتى اوسد فى التراب دفینا)

خشونت بالا گرفت

پس از این مذاكرات كه همگى بى نتیجه ماند كار به سختى بالا گرفت و قریش همه تعهدات خود را به منظور آزار رساندن به پیغمبر و مبارزه با آن حضرت نادیده گرفتند. از جمله سران قریش افرادى را كه مسلمان مى شدند چنان تحت فشار مى گذاشتند كه هر قبیله اینفرات مسلمان شده خود را شكنجه مى دادند و سعى داشتند آنها را از اسلام برگردانند. چون كار به این جا رسید ابوطالب آمد و بنى هاشم را براى دفاع از پیغمبر فراخواند.

آنها نیز دعغوت او را اجابت كردند و همگى جز ابولهب آمادگى خود را براى حمایت از پیغمبر اعلام داشتند. و قتى ابوطالب دید بنى هاشم به دعوت او برخاسته اند تا از پیغمبر در مقابل سران قریش حمایت كنند، سخت مسرور شد و قصائدى چند در مدح و ستایش بنى هاشم سرود و فضیلت و جایگاهى كه پیغمبر در میان آنها داشت یادآور شد.( كامل بن اثیر جلد 2 ص 43)

با این وصف قریش از سرزنش و آزار و تهدید و تحقیر پیغمبر خوددارى نداشتند، و این را آخرین كارى مى دانستندكه از آن راه كینه و رشك خود را نسبت به آن حضرت فررو نشانند، بدین گونه از وى در دشنام به خدا یا نشان انتقام بگیرند. گاهى او را دیوانه مى خواندند، و زمانى خاك و خاشاك به سر و رویش مى ریختند. یك روز ساحر و جادوگرش مى دانستند و روز دیگر دروغگو و شاعر و داستانسرا مى پنداشتند.

ابولهب عمویش خاك و شن به سر و رویش مى پاشید و زنش «ام جمیل » او را دشنام مى داد و شب هنگام هیزم و تراشهاى چوب در سر و راه وى مى ریخت تا به وى صدمه رساند. گاهیدرنكوهش وى شعر مى سرودند و در نشستن مردانه و زنانه خود مى خواندند و مى رقصیدند. گاهى نامش را به بدى یاد مى كردند، و مى گفتند او «محمد»و ستوده خصال نیست، بلكه «مذمم » است، و زمانى كودكان و بردگان خود را وامى داشتند تا حضرتش را با سخنان زشت و ناپسند یاد كنند.

روزى پیغمبر در مسجد الحرام به نمازایستاده بود، گروهى از مشركان شكمبه شترى پر از سرگین را به یكى از غلامان خود دادند تا چون آن حضرت به سجده مى رود، آن را بر پشت او بگذارد.

غلام نیز شكمبه را آورد و بر پشت پیغمبر نهاد و رفت. پیغمبر شكایت به ابوطالب عمویش برد و گفت: آیا من در میان شما احترامى ندارم؟ ابوطالب گفت: برادر زاده عزیز مگر چه شده است؟پیغمبر آنچه را اتفاق افتاده بود شرح داد. ابوطالب دست به شمشیر برد و در حالى كه غلامش دنبال وى بود به راه افتاد. همین كه به نزدیك آن افراد خیره سر و نادان رسید گفت: به خدا هر كس لب به سخن بگشاید گردنش را مى زنم. آنگاه به غلام خود دستور داد تا سرگین ها را به روى یك یك آنها بمالد! آن بى خردان كه خود را پاك باخته بودند چون چنین دیدند گفتند: اى ابوطالب دیگر بس است.( تاریخ یعقوبى - جلد 2 ص 14)

  • آخرین پستها

آمار وبلاگ

    امروز: نفر
    دیروز: نفر
    این ماه: نفر
    ماه گذشته: نفر
    آخرین بازدید:
    كل بازدیدها: نفر
    افراد آنلاین:

    نفر

    اطلاعات پست ها

    آخرین به روز رسانی:
    تعداد پست ها : عدد
    ایجاد صفحه: 24 ثانیه