تبلیغات
زندگینامه ی حضرت محمد (ص) - اسلام آوردن ابوذر غفارى

زندگینامه ی حضرت محمد (ص)

چهارشنبه 8 مهر 1388

اسلام آوردن ابوذر غفارى

نویسنده: arash rastin   

اسلام آوردن ابوذر غفارى

ابوذر غفارى كه بنا بر مشهور نامش «جندب بن جناده » است، چهارمین یا پنجمین كسى بود كه اسلام آورد. ابن اثیر روایت مى كند كه چون خبربعثت پیغمبر درقبیله «غفار» به ابوذر رسید به برادرش گفت: برو به این دره (شهر مكه) و از این مرد كه مى گوید پیغمبر است و از آسمان به وى خبر مى رسد اطلاع حاصل كن و سخنش را بشنو و برگرد به من گزارش بده.

برادر ابوذر آمد به مكه و سخنان پیغمبر را شنید سپس به نزد ابوذر بازگشت و گفت: او را دیدم كه مردم را به مكارم اخلاق و خصال نیكو سفارش مى كند و سخنانى مى گوید كه شعر و پندار نیست.

ابوذرگفت: سخنینگفتى كه مرا قانع سازد. سپس خود بار سفر بست و روانه مكهشد و به مسجدالحرام درآمد و خواست پیغمبرراببیند ولى او را نمى شناخت و نمى خواست از قریش سراغ حضرت را بگیرد تا این كه پاسى از شب گذشت و ابوذر در همان جا خوابید.

در آن لحظه على (علیه السلام) ازكنار او گذشت و متوجه شد كه وى مردى غریب است. ابوذر هم چون على (علیه السلام)را دید برخاست و بدون اینكه پرسشى از هم كنند به دنبال او رفت.

فرداى آن روز باز ابوذر به مسجد الحرام آمد تمام روز را در مسجد گذرانید ولى پیغمبر را ندید تا این كه شب شد و ابوذر دوبارهرفت و خوابید. باز على (علیه السلام) ازكنار او گذشتا و به خود گفت: وقت آن نرسیده است كه معلوم شود خانه این مرد كجاست؟ سپس على (علیه السلام) ابوذر را بیدار كرد و با خود برد بدون اینكه چیزى از هم بپرسند.

روز سوم نیز همین واقعه تكرار شد و چون على (علیه السلام) او ا بیدار كرد و از وى پرسید: آیا به من نمى گویى كه براى چه به مكه آمده اى؟ ابوذر گفت: با من پیمان مى بندى كه مرا راهنمایى كنى؟ على (علیه السلام) گفت: آرى. ابوذر پرسسید: این مرد كیست و چه مى گوید؟

على (علیه السلام) فرمود: او پیغمبر و فرستاده خداست فردا صبح با من بیا تا تو را به نزد او ببرم. چون من چیزى را دیدم كه مى ترسم قریش زیانى بر تو وارد سازند. فردا سبح على (علیه السلام) ازجلو و ابوذربا احتیاط به دنبال او مى رفت تا به حضور پیغمبر رسیدند.

ابوذر پس از شنیدن سخنان پیغمبر اسلام آورد و با حضرت بیعت كرد كه «هیچ گاه از یاد خدا غافل نماند و سخنى جز به حق نگوید هرچند تلخ باشد».

سپس پیغمبر به وى فرمود: برگرد به سوى قبیله ات و آنها را به اسلام دعوت كن تا از من خبر رسد كه چه كار كنى. ابوذر گفت: به خدائى كه جان من در دست اوست مى روم و در میان جمع قریش با صداى بلند آنها را دعوت به اسلام مى كنم. سپس از خانه پیغمبر خارج شد و به مسجدالحرام آمد و با صداى بلند گفت: اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا عبده و رسوله.

قریش برخاستند و به سر او ریختند و چندان او را زدند كه نقش بر زمین شد. تا این كه عباس عموى پیغمبر خود را به روى او انداخت و رو به قریش كرد و گفت: واى بر شما نمى دانید كه این مرد از قبیله غفار است، و این قبیله در سر راه تجارت شما به شام واقع است؟ این را گفت و ابوذر را از چنگ آنها درآورد.

روز بعد بازابوذر آمد و همان صحنه را تكرار كرد و قریش نیز به او هجوم آوردند و او را مضروب ساختند. این بار هم عباس سر رسید و خود را به روى او انداخت تا نجات یافت.

به دنبال آن ابوذر به فرمان پیغمبر به قبیله خود بازگشت و به دعوت آنها پرداخت و پس از جنگ خندق به مدینه آمد و تا آخر عمر پیغمبر، در خدمت حضرت بود. براى درك مقام ابوذر اى میان آن همه مطالب گفتنى دو حدیث زیر را ذكر مى كنیم:

در حدیث معتبربین شیعه و سنى پیغمبر فرمود: «آسمان سایه نیفكنده و زمین جا نداده است به كسى راستگوتر از ابوذر».( ما اظلت الخضراء و لا اقلت الغبراء اصدق من ابى ذر) دانشمند رجالى معروف شیعه سیخ كشى از امام جعفر صادق (علیه السلام) روایت مى كند كه روزى جبرئیل با ابوذر وارد خانه پیغمبر شدند. جبرئیل پرسید: یا رسول الله! این كیست؟ پیغمبر فرمود: ابوذر است. جبرئیل گفت: او در آسمان معروفتر از زمین است. از وى سؤال كن كه صبح ها چه كلماتى را به زبان مى آورد.پیغمبر پرسید: ابوذر! آن كلمات چیست؟ ابوذر گفت: یا رسول الله اینها است: «الهم انى اسئلك الایمان بك والتصدیق بنبیك و العافیة من جمیع البلاء و الشكر على العافیة و الغنى عن شرار الناس »( اسد الغابه فى معرفة الصحابه - جلد 1 ص 301 و جلد 5 ص 186)

  • آخرین پستها

آمار وبلاگ

    امروز: نفر
    دیروز: نفر
    این ماه: نفر
    ماه گذشته: نفر
    آخرین بازدید:
    كل بازدیدها: نفر
    افراد آنلاین:

    نفر

    اطلاعات پست ها

    آخرین به روز رسانی:
    تعداد پست ها : عدد
    ایجاد صفحه: 24 ثانیه