تبلیغات
زندگینامه ی حضرت محمد (ص) - جاذبه قرآن مجید

زندگینامه ی حضرت محمد (ص)

دوشنبه 13 مهر 1388

جاذبه قرآن مجید

نویسنده: arash rastin   

جاذبه قرآن مجید

با این وصف قرآن كه وحى الهى و گفتار خداوند حكیم بود، و از فراز و زمان و مكان آمده بود و در فصاحت و بلاغت و حلاوت و ملاحت و رسائى و شیوائى داراى جاذبه خاصى بود، بخصوص كه پیغمبر خاتم (صلى الله علیه و آله) آن را با سخن دلنشین هم قرائت مى كرد، اثر خود را بخشید، و هر روز افراد جدیدى را به راه مى آورد. حتى خود سران مشركین و بزرگان قریش هم نمى توانستند از شنیدن آن خودداى كنند.

ابن هشام مورخ مشهور روایت مى كند كه: یك شب ابوسفیان و ابوجهل و اخنس بن شریق ثقفى هر یك به تنهائى و بدون اطلاع دیگرى آمدند تا از پشت دیوار خانه پیغمبر، صداى تلاوت قرآن او را بشنوند - هر كدام جائى را انتخاب كردند و تا هنگام طلوع فجر نشستند - و گوش به تلاوت قرآن پیغمبر دادند، و همین كه هوا روشن شد برخاستند كه به دنبال كار خویش بروند،ولى در میان راه هر سه با هم برخورد نمودند، و از راز یكدیگر آگاه شدند، و به سرزنش هم پرداختند.

پس از آن كه یكدیگر را به خاطر آن كار ملامت كردند یكى به دیگران گفت: دیگر از این كارها نكنید كه اگر ساده لوحان، شما را در آن حال ببینند خود باعث شده اید كه آنها را به قرآن متمایل سازید. سپس متفرق شدند.

با این وصف، شب دوم نیز هر سه نفر برخلاف تعهدى كه نموده بودند آمدند و هركدام درجائى نشسته و از پشت دیوار خانه پیغمبر گوش به آهنگ دلنشین قرائت قرآن او دادند، و سپیده دم برخاستند و متفرق شدند، ولى باز درمیان راه به هم رسیدند، و هر كدام فهمیدند كه كجا بوده اند و چه مى كردند! و همان سخنان شب قبل میان آنها در گرفت، و به دنبال آن از هم جدا شدند، به این شرط كه دیگر از این كارها نكنند، مبادا باعث گرماهى افراد ساده لوح شوند.

سومین شب هم این صحنه تكرار شد، و چون صبح هنگام باز یكدیگر را دیدند یكى از آنها گفت: نباید از هم جدا شویم مگر این كه قول شرف بدهیم كه دیگر اقدام به این كار نكنیم. این تعهد را سپردند و از جدا شدند.

صبح آن روز اخنس بن شریق در حالى كه عصا به دست داشت وارد خانه ابوسفیان شد و گفت: اى ابوحنظله!( حنظله نام پسر بزرگ ابوسفیان بود.) درباره آنچه از محمد شنیدى چه نظر دارى ابوسفیان گفت: به خدا چیزهائى شنیدم كه مى دانستم، و چیزهائى هم شنیدم كه نمى دانستم مقصود چیست. اخنس گفت: من نیز همین نظر را دارم!

اخنس ازخانه ابوسفیان خارج شد، و به خانه ابوجهل آمد، و به وى گفت: اى ابوالحكم! راجع به آنچه از محمد شنیدى نظرت چیست؟ ابوجهل گفت:هیچ، چه شنیدم! ما با اولاد عبدمناف بر سرمقام و شرافت مسابقه دادیم تا كار به آنجا رسید كه آنها گفتند: ما پیغمبرى داریم كه وحى آسمانى بر او نازل مى گردد، به خدا هرگز نه به او ایمان مى آوریم، و نه او را تصدیق خواهیم كرد. اخنس كه این را شنید برخاست و از خانه ابوجهل بیرون آمد.( سیره ابن هشام - جلد 2 ص 207)

  • آخرین پستها

آمار وبلاگ

    امروز: نفر
    دیروز: نفر
    این ماه: نفر
    ماه گذشته: نفر
    آخرین بازدید:
    كل بازدیدها: نفر
    افراد آنلاین:

    نفر

    اطلاعات پست ها

    آخرین به روز رسانی:
    تعداد پست ها : عدد
    ایجاد صفحه: 24 ثانیه