تبلیغات
زندگینامه ی حضرت محمد (ص) - مسلمان شدن طفیل بن عمرو دوسى

زندگینامه ی حضرت محمد (ص)

چهارشنبه 15 مهر 1388

مسلمان شدن طفیل بن عمرو دوسى

نویسنده: arash rastin   

مسلمان شدن طفیل بن عمرو دوسى

پیغمبر برخلاف آنچه ازقوم مى دید از بذل نصیحت و دعوت آنها به راه راست خددارى نمى كرد. قریش هم كه پشت كار حضرت را مى دیدند، چاره را در این دانستند كه مرد شهر و كسانى را كه از خارج به مكه مى آمدند ازبرخورد با پیغمبر باز دارند.

طفیل بن عمرو دوسى كه مردى شریف و شاعرى اندیشمند بود مى گوید در آن اوقات من وارد مكه شدم. جمعى از قریش به من نزدیك آمدند و گفتند: اى طفیل! تو وارد شهر ما شده اى، این مرد كه در بین ماست ما را به ستوه آورده، اجتماع ما را به هم زده، و سر رشته امور ما را از هم گسیخته است. سخن او همچون سحر پسر را از پدر، و برادر را از برادر و شوهر را از زن جدا مى كند.ما از آن بیم داریم كه تو و مردم قبیله ات هم به سرنوشت ما دچار شوى. بنابراین با وى سخن مگو، و چیزى از او مشنو.

طفیل مى گوید: به خدا چندان از این سخنان گفتند كه تصمیم گرفتم چیزى از پیغمبر نشنوم و با وى سخن نگویم. تا جائى كه پنبه در گوشهاى خود فرو بردم و به مسجدالحرام آمدم مبادا سخنان پیغمبر را بشنوم. هنگامى كه وارد مسجدالحرام شدم دیدم پیغمبر جنب كعبه ایستاده و نماز مى گزارد. رفتم و نزدیك حضرت نشستم و خدا خواست كه قسمتى از سخنانش را در حال نماز بشنوم. سخنان خوبى بود.

در آن حال به خود گفتم واى بر من. من كه شاعرى اندیشمندم و مى توانم سخنان خوب و بد را از هم تمیز دهم، چرا گوش ندهم كه این مرد چه مى گوید؟ گوش مى دهم اگر دیدم آنچه مى گوید خوب است مى پذیرم، و چنانچه بد بود اعتنا نمى كنم.

به دنبال آن چندان صبر كردم تا پیغمبر نماز را تمام كرد و برخاست تا به خانه برود. من هم به دنبال او رفتم و با او وارد خانه اش شدم.

در آنجا گفتم: اى محمد! همشهریان تو درباره ات سخنانى به من گفتند، و چندان مرا ترساندند كه پنبه در گوش هایم فرو بردم تا سخنان تو را نشنوم، ولى خدا خواست كه شنیدم و سخنان خوبى هم شنیدم.

حال منظورت را بازگو تا بدانم چیست. پیغمبر، اسلام را به من عرضه داشت، و آیاتى از قرآن را تلاوت فرمود. به خدا تا آن روز سخنى به خوبى و چیزى معتدل تر از آن نشنیده بودم.

متعاقب آن مسلمان شدم و گواهى به یگانگى خدا و نبوت پیغمبر دادم. سپس گفتم یا رسول الله! من در میان قبیله ام مورد احترام هستم و سخن مرا مى شنوند.مى خواهم مراجعت كنم و آنها را به اسلام دعوت نمایم. از خدا بخواه كه مرا یارى كند. پیغمبر هم دعا كرد.

هنگام مراجعت همین كه وارد خانه ام شدم، پدرم كه پیرى سالخورده بود جلو آمد. ولى من گفتم: پدر از من فاصله بگیر! چون من دیگر تناسبى با تو ندارم و تو هم تناسبى با من ندارى.

پدرم گفت: فرزند! براى چه؟

گفتم: من مسلمان شده ام و از دین محمد پیروى مى كنم.

پدرم گفت: فرزندم! دین من دین توست.

گفتم: پس برو و غسل كن و لباسهایت را طاهر نما سپس بیا تا آنچه را از اسلام مى دانم به تو بیاموزم.

پدرم رفت و غسل كرد و لباسش ر اطاهر نمود، آن گاه آمد و من اسلام را براى او شرح دادم و او هم مسلمان شد.

به دنبال آن زنم پیش امد. به او هم گفتم: از من دور شو! كه من دیگر باتو نمى توانم آمیزش داشته باشم.

زنم گفت: براى چه، پدر و ماردم به قربانت؟!گفتم: اسلام میان من و تو جدائى انداخته است، من تابع دین محمد هستم.

زنم گفت: من هم بر دین تو خواهم بود.

گفتم: پس برخیز برو و مقابل بت «ذى شرى » بایست و از او بیزارى بجو.

زنم گفت: قربانت گردم. نمى ترسى كه بت «ذى شرى » گزندى به بچه ها وارد سازد؟

گفتم: نه، این را ضمانت مى كنم. زنم رفت و غسل كرد و آمد و من هم اسلام را بر او عرضه داشتم و او نیز مسلمان شد.

سپس افراد قبیله دوس را دعوت به اسلام كردم، ولى دیدم كمتر كمتر تربیب اثر مى دهند. به مكه بازگشتم و خدمت پیغمبر اسلام رسیدم و گفتم یا رسول الله! قبیله دوس چنانكه باید دل به اسلام نمى دهند. درباره آنها دعا فرما. پیغمبر فرمود: خدایا قبیله دوس را هدایت كن. برگرد به سوى قبیله ات و آنها را دعوت كن و مدارا نما.

من هم به قبیله برگشتم و همچنان آنها را دعوت به اسلام مى كردم تا اینكه پیغمبر به مدینه هجرت كرد، و هنگامى كه حضرت در جنگ خیبر بود با هفتاد هشتاد خانواده مسلمان از قبیله دوس آمدیم و خدمت پیغمبر رسیدیم. پس از آن پیوسته در خدمت پیعغمبر بودم تا این كه شهرمكه فتح شد. در آن روز من به پیغمبر گفتم: یا رسول الله! مرا بفرست تا بت «ذوالكفین » را آتش بزنم ...( سیره ابن هشام - جلد 2 ص 256)

  • آخرین پستها

آمار وبلاگ

    امروز: نفر
    دیروز: نفر
    این ماه: نفر
    ماه گذشته: نفر
    آخرین بازدید:
    كل بازدیدها: نفر
    افراد آنلاین:

    نفر

    اطلاعات پست ها

    آخرین به روز رسانی:
    تعداد پست ها : عدد
    ایجاد صفحه: 24 ثانیه