تبلیغات
زندگینامه ی حضرت محمد (ص) - آزار رساندن قریش به نو مسلمانان

زندگینامه ی حضرت محمد (ص)

جمعه 17 مهر 1388

آزار رساندن قریش به نو مسلمانان

نویسنده: arash rastin   

آزار رساندن قریش به نو مسلمانان

در تاریخ اسلام مى خوانیم كه آن دسته از مسلمانان نخستین كه در مكه مسلمان شدند، سخت تحت تعقیب و فشار و شكنجه مشركان مكه كسان بت پرست خود بودند. آنها با همه آزار و عذابى كه دیدند، همچنان ثابت قدم ماندند، و در راه حفظ دین و ایمان خود دچار مشكلات طاقت فرسائى شدند. تا جائى كه حتى عده اى با وضعى دردناك به شهادت رسیدند و نام نیكى در صفحات تاریخ مجاهدان و مبارزان راه حق از خود به یادگار گذاردند. چنان كار بر آنها سخت گذشت كه روزى خباب بن ارت گفت: یا رسول الله دعا كن خدا ما را نجات دهد. فرمود: شتاب مكنید. پیش از شما مردانى بوده اند كه آنها را با شانه هاى گداخته آهنین شكنجه مى دادند، و با اره به دو نیم مى كردند معهذا از دین خود برنگشتند. به خدا كار اسلام چنان بالا بگیرد و مسلمانان آنقدر آزادى پیدا كنند كه سوارى از صنعا به حضرموت مى رود و غیر از خدا از كسى بیم ندارد.(1) تاریخ یعقوبى - جلد 2 ص 16)

بعضى از این نو مسلمانان چون داراى عشیره بودند، عشیره آنها روز تعصب قبیله اى نمى گذاشتند افراد متنفذ قبائل دیگر به آنها صدمه برسانند، بلكه گاهى خودشان كسان و فرزندان مسلمان شده خود را تحت فشار مى گذاشتند، یا به زندان مى انداختند و به زنجیر مى كشیدند تا مگ دست از دین جدید بردارند، و به اعتقاد پدران خود بازگردند. حتى بر اثر شكنجه پنج نفر از جمله ابوقیس بن ولید نبن مغیره و ابو قیس بن فاكة بن مغیره از اسلام برگشتند و این آیه: «الذین تتوفیهم الاملائكة ظالمى انفسهم ...» درباره آنها نازل شد.( ماخذ سابق) و لى افراد مسلمان شده كه فاقد عشیره و قبیله بودند، و نیز نیروئى نداشتند كه از خود دفاع كنند، مبتلا به انواع مصائب و صدمات شدند.بعضى را به زندان مى افكندند،برخى را با كتك و شكنجه جسمى تحت فشار قرار مى دادند، و عده اى را تشنه و گرسنه گذاشته رها مى كردند، یا در آفتاب طاقت فرسا نگاه مى داشتند، باشد كه از دین اسلام برگردند، و از پیروى پیغمبر منصرف شوند. نام این آزاد مردان و آزاد زنان مسلمان مجاهد در تاریخ اسلام آمده است، و از آنها به نیكى و قهرمانى یاد شده است. و اینان:

اول - بلال بن رباح حبشى است. پدر و مادر او از اسیران حبشه و خود وى در مكه متولد شده بود. بلال غلام «امیة بن خلف » از سران قریش بود كه پیشتر از وى نام بردیم.

امیة بن خلف، بلال غلام خود را سخت شكنجه مى داد. و به وى تكلیف مى كرد تا از اعتقاد به خداى یگانه باز گردد.

براى تامین این منظور امیه بن خلف هنگام ظهر بلال را مى آورد بیرون مكه و در آن گرماى كشنده و آفتاب سوزان، او را بر رو و پشت مى افكند به روى سنگلاخ ها یا صخره هاى داغ و سنگى بزرگ هم روى سینه اش مى نهاد و مى گفت: همین طور باید بمانى تا مرگت فرا رسد یا از محمد برگردى و «لات » و «عزى » خدایان ما را پرستش كنى. ولى بلال همه این عذاب ها را تحمل مى كرد و در زیر شكنجه پى در پى مى گفت: احد احد خدا خداى یگانه است، یگانه است.

بلال بنابر نقل سحیح توستط شخص پیغمبر (صلى الله علیه و آله) از امیه بن خلف خریدارى شد و آزاد گردید،و اینكه مشهور است ابوبكر او را خرید و آزاد گردانید مقرون به صحت نیست.

دوم - عمار یاسر و پدر و مادرش. عمار خود و پدر و مادرش از مبلغین نخستین بودند كه وقتى پیغمبر در خانه ارقم بن ابى ارقم بود، بعد از سى و چند نفر كه مسلمان شدند، اسلام آوردند.

كافران قریش عمار و پدر و مادرش را به «ابطح » مى بردند، و در وقت ظهر و گرماى طاقت فرسا شكنجه مى دادند. روزى پیغمبر از كنار آنها گذشت و فرمود: «اى خاندان یاسر! ثابت قدم باشید كه میعاد شما بهشت است ».

سرانجام «یاسر» در زیر شكنجه جان داد. زن او «سمیه » چون ابوجهل را به درشتى و خشونت مخاطب ساخت، ابوجهل هم با حربه اى كه در دست داشت به قلب وى فرو كوفت و او را كشت. سمیه نخستین زن مسلمانى بود كه به شهادت رسید.

سپس به سراغ خود عمار آمدند و او را سخت تحت شكنجه قرار دادند. گاهى مدتها در آفتاب نگاهش مى داشتند، و زمانى سنگى گداخته به روى سینه اش مى نهادند، و در هر فرصت به وى مى گفتند: رهایت نمى كنیم مگر این كه به محمد ناسزا بگویى و لات و عزى خدایان ما را به نیكى یاد كنى. عمار هم چنین كرد و آنها نیز او را رها كردند.

از آن پس عمار آمد نزد پیغمبر و گریه سرداد. پیغمبر پرسید عمار! چه خبر! عمار گفت: خبر بدى یا رسول الله! سپس ماجرا را نقل كرد و تاسف خود را اظهار داشت كه براى حفظ جانش ناگزیر شده است به خواست آنها گردن نهد.

پیغمبر فرمود: در باطن، دل خود را چگونه مى بینى؟ عمار گفت: مى بینم كه لبریز از ایمان است. پیغمبر فرمود: اى عمار! اگر باز هم تو را تحت فشار گذاشتند به همین گونه پاسخ ده، و جان خود را حفظ كن. در این هنگام این آیه راجع به عمار نازل شد:

«الا من اكره و قلبه مطمئن بالایمان » عمار در سال 38 هجرى در جنگ صفین شهید شد.

سوم - خباب بن ارت. پدر وى از قبیله بنى تمیم و مردى از نواحى جنوب عراق بود. مردمى از قبیله «ربیعه » او را اسیر كردند و آوردند مكه و به شخصى به نام «سباع بن عبدالعزى خزاعى » فروختند.

خباب ششمین كسى بود كه به پیغمبر گروید، و این نیز پیش از آن بود كه پیغمبر به خانه «ارقم بن ابى ارقم » در آید. همین كه كفار قریش پى بردند این مرد بى كس مسلمان شده است، او را گرفتند و به سختى شكنجه دادند.

كفار، «خباب » را برهنه مى كردند و با پشت به روى ریگهاى تفتیده مى انداختند. گاهى نیز او را لخت كرده و به روى سنگ داغى كه در زیر آن آتش افروخته بودند، انداخته و شكنجه مى دادند. در اثناى شكنجه سرش را بر مى گرداندند و از وى مى خواستند آنچه آنها مى خواهند بازگو كند، ولى خباب مقاومت مى كرد و تسلیم نمى شد. خباب به سال 36 هجرى در كوفه از دنیا رفت.

چهارم - صهیب رومى. وى رومى نبود. علت اینكه او را «رومى » خوانده اند این بود كه رومى ها اسیرش كردند و فروختند. و گفته اند كه چون سرخ رو بوده است. وى را رومى خواندند. صهیب نیز از كسانى بود كه سخت درراه خدا شكنجه دید. بعد از مهاجرت پیغمبر به مدینه، وقتى صهیب خواست به مدینه برود، سران قریش مانع شدند.صهیب هر چه داشت به آنها داد تا هفتاد سالگى در مدینه وفات یافت.

پنجم - عامر بن فهیره. این مرد غلام طفیل بن عبدالله ازدى برادر مادرى عایشه دختر ابوبكر بود. عامر پیش از آنكه پیغمبر به خانه «ارقم » درآید، مسلمان شد، او نیز از كسانى است كه در راه خدا سخت شكنجه دید ولى از دین برنگشت.

عامر دروقتى كه پیغمبر در «غار ثور» به سر مى برد و آهنگ مدینه داشت، گوسفندان ابوبكر را مى آورد جلو غار و بدین گونه به پیغمبر و ابوبكر كه همراه حضرت به غار آمده بود، شیر مى داد تا تغذیه كنند.سپس با پیغمبر به مدینه آمد و در بین راه كار پیغمبررا انجام مى داد.

عامر در جنگ بدر و احد شركت جست. در واقعه «بئرمعونه » به سال سوم هجرى شهید شد واو درآن موقع چهل سال داشت. گویند: وقتى نیزه به او اصابت كرد گفت: به خداى كعبه رستگار شدم، و به دنبال آن درگذشت. هنگام دفن، بدن او را نیافتند تا با بقیه شهداى اسلام كه شصت تن بودند و در آن حادثه به شهادت رسیدند، دفن كنند. به همین جهت گفتند: فرشتگان او را دفن كردند.

ششم - ابوفكیهه. نام وى «افلح » بوده و بعضى هم «یسار» گفته اند. و ى برده صفوان بن امیة بن خلف.بود. ابوفكیهه به اتفاق بلال مسلمان شد. امیة بن خلف او را هم گرفت و بندى به پایش بست و دستور داد به روز زمین بكشند، سپس افكند به روى ریگهاى سوزان. در آن هنگام جعلى از لاى سنگها بیرون آد و از كنار او گذشت. امیة بن خلف به وى گفت: آیا این خداى تو نیست؟ ابوفكیهه همان طور كه با بدن خون آلود و خسته و كوفته در میان ریگهاى داغ افتاده بود ، پاسخ داد: خداى من «الله » است كه پروردگار من و تو و این جعل مى باشد!

سپس امیة بن خلف طنابى به گردن آن مرد مبارز افكند و سخت كشید تا او را خفه كند. برادرش ابى بن خلف كه پیشتر از وى نام بردیم ایستاده بود و منظره را تماشا مى كرد. «ابى » گفت: بیشتراو را شكنجه بده تا محمد بیاید و با سحر و جادویش او را نجات دهد. چندان او را شكنجه دادند تا پنداشتند كه مرده است. ولى او نمرده بود، و جان سالم بدر برد. و هم گفته اند كه رؤساى «بنى عبد الدار» او را شكنجه دادند. چون غلام آنها بود. از جمله سنگى بر روى سینه اش نهادند و چندان نگه داشتند كه زبانش از دهانش بیرون زد، ولى تسلیم خواسته هاى مشركان نشد، و دست از اسلام برنداشت. سرانجام به مدینه هجرت كرد و پیش از جنگ بدر زندگانى را وداع گفت.

هفتم - لبنیه كنیز بنى مؤمل بن حبیب بن عدى بن كعب. این زن مسلمان با ایمان تحت تعقیب عمبر بن خطاب بود. عمر پیش از آن كه مسلمان شود این زن بینوا را مى گرفت و شكنجه مى داد تا بگوید از اسلام برگشتم، سپس او را رها مى ساخت و مى گفت: این كه تو را رها ساختم براى این است كه بیشتر ناراحتى ببینى، و «لبینه » مى گفت: تو هم اگر مسلمان نشوى خدا همین بلا را بر سرت مى آورد.

هشتم - زنیره. این زن كنیز «بنى عدى » بود، و عمر كه از مردان این خانواده بود، او را به جرم مسلمانى شكنجه مى داد. و گفته اند كه او كنیز «بنى مخزوم » بود و توسط ابوجهل از سران بنى مخزوم شكنجه مى دید تا بر اثر شكنجه نابینا شد. ممكن است این زن مسلمان بى پناه توسط هر دوى آنها شكنجه شده باشد. وقتى در زیر شكنجه ابوجهل زجركشید تا نابینا شد، ابوجهل به وى گفت: این شكنجه را خدایان ما «لات » و «عزى » به تو دادند.

«زنیره » پاسخ داد كه «لات » و «عزى » چه مى دانند كه پرستندگان آنها كیستند؟ این یك امتحان آسمانى است، و خداى من قادر است چشم مرا دوباره بینا كند. چون روز بعد از خواب برخاست، خداوند بینائیش را به او برگدانید، وقتى قریش آگاه شدند، گفتند: این از جادوى محمد است!

نهم - نهدیه.نخست كنیز «بنى نهد» بود، سپس كنیز زنى از قبیله «بنى عبدالدار»شد، و اسلام آورد. خانم وى، او را شكنجه مى داد و مى گفت: تو را رها نمى كنم مگر این كه یاران محمد تو را از من خریدارى كنند. یكى از اصحاب او را خرید و آزاد كرد.

دهم - ام عبیس یا «ام عنیس ». این زن كنیز قبیله «بنى زهره » بود. اسود بن عبد یغوث او را شكنجه مى داد تا اینكه یكى از مسلمانان او را خرید و آزاد كرد.( كامل بن اثیر -جلد 2 ص 45 - 47)

 

  • آخرین پستها

آمار وبلاگ

    امروز: نفر
    دیروز: نفر
    این ماه: نفر
    ماه گذشته: نفر
    آخرین بازدید:
    كل بازدیدها: نفر
    افراد آنلاین:

    نفر

    اطلاعات پست ها

    آخرین به روز رسانی:
    تعداد پست ها : عدد
    ایجاد صفحه: 24 ثانیه