تبلیغات
زندگینامه ی حضرت محمد (ص) - داستان عثمان بن مظعون

زندگینامه ی حضرت محمد (ص)

سه شنبه 28 مهر 1388

داستان عثمان بن مظعون

نویسنده: arash rastin   

داستان عثمان بن مظعون

عثمان بن مظعون از چهره هاى درخشان مسلمانان نخستین است وتا پایان عمر در راه اسلام ثابت قدم بود. او در مدینه چشم از جهان پوشید و نخستین كسى است كه در «بقیع » مدفون شد، و همین موجب گردید كه بقیه اموات مسلمانان در آنجا دفن شوند، و بقیع به صورت قبرستان مسلمانان مدینه درآید.

چنان كه گفتیم عثمان بن مظعون درپناه ولید بن مغیره مرد سرشناس قریش درآمد. چند روز بعد دید كه سایر مسلمانان تحت تعقیب و شكنجه سران قریش قرار دارند، ولى او كه در پناه ولید است آزادانه آمد و رفت مى كند و كسى هم با او كارى ندارد.

عثمان بن مظعون آن را ننگى بزرگ براى خود دانست، و به خود گفت: هم دینان من باید گرفتار انواع آزار و شكنجه باشند، و من در جوار مردى مشرك قرار گیرم؟

به دنبال آن آمد به نزد ولید و ضمن تشكر از پناه دادن به او گفت: من پناهندگى خود را پس گرفتم. ولید بن مغیره گفت: چرا؟ شاید كسى از بستگان من به تو آزار رسانده است؟عثمان بن مظعون گفت: نه، ولى مى خواهم در پناه «الله » باشم، نمى خواهم در پناه غیراز او قرار گیرم. سپس به ولید گفت: برویم به مسجدالحرام و همان طور كه من به طور آشكار به جوار تو درآمدم، تو هم اعلان كه حق جوار خود را پس گرفته اى.

هر دو وارد مسجد الحرام شدند و در آنجا ولید بن مغیره خطاب به سران قریش گفت: بدانید كه این عثمان بن مظعون حق جوار خود را به من برگردانده و پناهندگى خویش را پس گرفته است.

عثمان بن مظعون هم گفت: ولید راست مى گوید. من او را در پناه دادن به خود با وفا و بزرگوار دیدم، ولى نمى خواهم جز در پناه «الله2 پتلع گیرم. بنابر این حق جوار خود را به او مسترد داشتم.

در این هنگام لبید بن ربیعه از شعراى نامى جاهلیت درمیان جمعى از قریش نشسته بود و براى آنها شعر مى خواند. عثمان بن مظعون هم آمد در جمع آنها نشست. لبید مصرعى از قصیده مشهور خود را بدین گونه خواند: «الا كل شى ما خلا الله باطل ». یعنى: آگاه باشید كه هر چیزى غیر از خدا بى پایه است.

عثمان بن مظعون كه دید سخنى موافق اعتقاد اسلامى است گفت: راست گفتى. لبید مصرع بعد را خواند: «و كل نعیم لا محالة زائل ». یعنى: و تمام نعمتها هم زوال پذیر است. عثمان بن مظعون با همان لحن محكم گفت: این را دروغ گفتى، زیرا نعمتهاى بهشت زوال پذیر نیست.

لبید بن ربیعه برآشفت و گفت: اى جماعت قریش! به خدا تا حال سابقه نداشته كسى از مجلسیان شما مدم آزار باشد. از كى این وضع در میان شما پدید آمده است؟

یكى از حضار گفت: این مرد ابله با ابلهان دیگر دین ما را رها كرده اند، از گفته او ناراحت مباش. عثمان بن مظعون هم جواب او را به سختى داد تا جائى كه با هم درگیر شدند. مرد مزبور مشت محكمى به چشم عثمان بن مظعون زد و آن را كبود ساخت.

در این وقت ولید بن مغیره كه در جائى نزدیك نشسته بود و این منظره را مى دید رو به عثمان بن مظعون كرد و گفت: برادر زاده( تعبیر عاطفى اعراب بوده است.) اگر در پناه من بودى چشمت چنین روزى را نمى دید. عثمان بن مظعون گفت: به خدا چشم دیگرم كه سالم مانده در راه خدا نیاز به چنین صدمه اى هم دراد. من در جوار بزرگترین و نیرومندتر از تو هستیم. و لید بن مغیره گفت: اگر بخواهى مى توانى به حق جوار خود برگردى، ولى عثمان بن مظعون گفت: نه،نمى خواهم، و بر نمى گردم!(سیره ابن هشام - جلد 1 ص 245 تا 248)

  • آخرین پستها

آمار وبلاگ

    امروز: نفر
    دیروز: نفر
    این ماه: نفر
    ماه گذشته: نفر
    آخرین بازدید:
    كل بازدیدها: نفر
    افراد آنلاین:

    نفر

    اطلاعات پست ها

    آخرین به روز رسانی:
    تعداد پست ها : عدد
    ایجاد صفحه: 24 ثانیه