تبلیغات
زندگینامه ی حضرت محمد (ص) - اسلام آوردن عمر بن خطاب

زندگینامه ی حضرت محمد (ص)

پنجشنبه 30 مهر 1388

اسلام آوردن عمر بن خطاب

نویسنده: arash rastin   طبقه بندی: مذهبی، 

اسلام آوردن عمر بن خطاب

ابن اثیر مى نویسد: «آن گاه عمر بعد از سى و نه مرد و بیست وسه زن اسلام آورد، و گفته اند بعد از چهل مرد و یازده زن مسلمان شد، و هم گفته شده كه بعد ازچهل وپنج مرد، و یازده زن به اسلام گروید. او بعد از مهاجرت مسلمین به حبشه اسلام آورد. قبل از او حمزة بن عبدالمطلب مسلمان شده بود، و بدین گونه مسلمانان نیرومند شدند.»( كامل ابن اثیر - جلد 2 ص 57)

در پاورقى كامل ابن اثیر مى نویسد مسلمان شدن عمر در سال ششم هجرت روز داد.( كلمه هجرت غلط چاپى است، و صحیح آن سال ششم بعثت بوده است.) و ابن اثیر سپس مى افزاید:

ام عبدالله دختر ابوحثمه (كه نامش لیلا بود) همسر عامر بن ربیعه عموزاده عمر مى گوید: ما آماده حركت به سوى حبشه بودیم. عامر دنبال كارى رفته بود.در این هنگام دیدم عمر كه هنوز مسرك بود آد و در مقابل من ایستاد. ما قبلا از وى آزار زیادى مى دیدیم.

عمر پرسید: ام عبدالله! مى خواهید بروید؟ گفتم: آرى، به خدا مى رویم به سرزمین خدا. چون ما را اذیت كردى و شكنجه دادى. مى رویم تا خدا گشایشى در كار ما پدید آورد.

عمر گفت: خدا همراهتان. این را درحالى گفت كه دیدم منقلب شده است. وقتى عامربرگشت موضوع را به او گفتم. عام پرسید احتمال مى دهى كه عمر مسلمان شود؟ گفتم: آرى. عامر گفت: «او اسلام نخواهد آورد مگر اینكه الاغ خطاب مسلمان شود.» این را عامل بدین جهت گفت كه عمر نسبت به مسلمین خشونت و سرسختى زیاد نشان مى داد.

سپس ابن اثیر مى گوید: علت مسلمان شدن عمر این بود كه خواهرش خطاب و همسرش سعید بن زید عدوى، مسلمان شده بودند، و مسلمانان اسلام خود را از عمر كتمان مى كردند. نعیم بن عبدالله عدوى هم اسلام خود را پنهان مى داشت. خباب بن ارت به خانه فاطمه آمد و رفت مى كرد و به وى قرآن مى آموخت. روزى عمر درحالى كه شمشیر به دست داشت، به قصد كشتن پیغمبر و مسلمانان كه در خانه ارقم بن ابى ارقم در جنب كوه صفا گرد آمده بودند، رفت. در آن روز نزدیك چهل مرد از مسلمانان كه به حبشه رفته و بازگشته بودند نزد پیغمبر حضور داشتند.

نعیم بن عبدالله از بستگان عغمر در میان راه با او برخورد نمودند و پرسید: عمر! كجا؟ عمر گفت: مى خواهم بروم محمد را كه باعث پراكندگى قریش شده و دین آنها را به مسخره گرفته و خدایان آنها را دشنام مى دهد به قتل رسانم.

نعیم گفت: به خدا غرور تو را گرفته است. گمان مى كنى اولاد عبدمناف پس از آنكه محمد را كشتى مى گذارند در روز زمین راه بروى؟ بهتر نیست كه به فامیل خودت سر بزنى و به كار آنها برسى؟ عمر گفت: كدام یك از آنها؟ نعیم گفت: داماد و پسر عمویت سعید بن زید و خواهرت فاطمه.به خدا هر دو مسلمان شده اند.

عمر برگشت و روى به خانه خواهر نهاد. در آن روز خباب بن ارت نزد آنها بود و به زن و شوهر قرآن یاد مى داد. همین كه متوجه شدند عمر مى آید،حباب از ترس پنهان شد. فاطمه هم صفحه اى كه آیات قرآنى در آن نوشته شده بود در زیر ران خود پنهان كرد.

عمر صداى قرآئت قرآن خباب را شنیده بود. به همین جهت وقتى وارد شد پرسید این زمزمه چه بود؟ خواهر و شوهر خواهر گفتند: چیزى شنیدى؟ عمر گفت: آرى، و به من اطلاع داده اند كه شما دو نفر پیرو دین محمد شده اید. سپس به طرف سعید رفت و او را زیر ضربات خود گرفت.

فاطمه به یارى شوهر برخاست تا او را از دست عمر نجات دهد. عمر هم كه این را دید فاطمه را مضروب ساختا و سرش را شكست. وقتى كار به این جا كشید خواهر و داماد گفتند: آرى ما مسلمان شده ایم و به خداى یگانه ایمان آورده ایم، هر كارى مى خواهى بكن.

چون عمر سرخون آلود خواهر را دید از كرده خود پشیمان شد و به وى گفت: صفحه اى كه شنیدم از روى آن مى خوانید بده ببینم محمد چه آورده است.

فاطمه گفت: مى ترسم آن را پاره كنى. عمر قسم خورد كه آن را مسترد خواهد داشت. فاطمه گفت:چون تو مشرك هستى نجسى، و قرآن را جز افراد پاك نمى تواند مس كند. عمر هم رفت و غسل كرد، سپس فاطمه صفحه قرآن را به دست او دغاد وعمر كه خواندن مى دانست شروع به قرائت آن كرد. اوائل سوره طه بود. وقتى آن را خواند گفت: چه سخن خوبى است.

همین كه خباب این را از عمر شنید از نهانگاه بیرون آمد. عمر گفت: اى خباب مرا ببر نزد محمد تا اسلام بیاورم. به دنبال عمر همراه خباب آمد به در خانه اى كه پیغمبر و یارانش در آن بودند و در زد.

مردى از یاران پیغمبر برخاست و از روزنه در نگاه كرد و چون دید عمر است و شمشیر به دست دارد موضوع را به پیغمبر خبر داد.

حمزه عموى پیغمبر گفت: یا رسول الله! اجازه بدهید وارد شود. اگر كار خیرى با ما دارد او را مى پذیریم، و چنانچه اندیشه بدى در سر دارد با شمشیر خودش به قتلش مى رسانیم.

هنگامى كه عمر وارد شد گفت: یا رسول الله! آمده ام تا به خدا پیغمبرش ایمان بیاورم. پیغمبر از شنیدن این سخن تكبیرى گفت كه هر كس در مسجد الحرام بود متوجه شد عمر مسلمان شده است.

عمر مى گوید: وقتى مسلمان شدم آمدم به در خانه ابوجهل و در زدم ابوجهل بیرون آمد و گفت: مرحبا! برادر زاده چه خبر؟ گفتم: آمده ام تا به تو بگویم مسلمان شده ام، و به محمد ایمان آورده ام، و آنچه را او از جانب خدا آورده است تصدیق دارم.

ابوجهل كه این را شنید در را بست و گفت: تف بر تو و خبرى كه آورداى.

سپس ابن اثیر مى نویسد: درباره اسلام آوردن عمر طورى دیگرى هم گفته اند.( كامل ابن اثیر - ج 2 ص 57. بدون تعصب باید گفت آنچه راجع به اسلام آوردن ابوبكر و عمر و عثمان و تاریخ و زمان آن رد تارخ و حدیث منقول از طرف عامه آمده است، باید با قید احتیاط تلقى شود. زیرا بنى امیه كه مى خواستند فضائل اهل بیت علیهم السلام را از نظرها محو كنند، بعضى از صحابه دنیاپرست مانند ابوهریره و سمرة بن جندب و غیره را واداشتند، تا در مقابل فضائل و مناقب و افتخارات اهلبیت پیغمبر صلى الله علیه و آله و شخص على علیه السلام، احادیثى وضع و جعل نمایند، و از جمله اینكه فضایل خلافاى ثلاثه را بیش و پیش از آنها وانمود كنند. نگاه كنید به مجلدات كتاب گرانقدر «الغدیر».)

  • آخرین پستها

آمار وبلاگ

    امروز: نفر
    دیروز: نفر
    این ماه: نفر
    ماه گذشته: نفر
    آخرین بازدید:
    كل بازدیدها: نفر
    افراد آنلاین:

    نفر

    اطلاعات پست ها

    آخرین به روز رسانی:
    تعداد پست ها : عدد
    ایجاد صفحه: 24 ثانیه