تبلیغات
زندگینامه ی حضرت محمد (ص) - مسلمان شدن دو تن از سران مدینه

زندگینامه ی حضرت محمد (ص)

یکشنبه 3 آبان 1388

مسلمان شدن دو تن از سران مدینه

نویسنده: arash rastin   طبقه بندی: مذهبی، 

مسلمان شدن دو تن از سران مدینه

سالیان دراز بود كه میان دو قبیله اوس و خزرج آتش جنگ شعله ور بود.به طورى كه افراد دو قبیله همیشه مسلح بودند. در آخرین جنگ (جنگ بعاث) قبیله اوس بر خزرج چیره شد وآنها را شكست داد.

اسعد بن زراره كه از بزرگان قبیله خزرج بود به اتفاق شخصى دیگر از سران خزرج به نام ذكوان بن عبد قیس در ماه رجب كه موسم زیارت خانه كعبه و انجام عمره بود به مكه آمد تا از قریش براى جنگ با قبیله اوس یارى جوید و با آنها در این خصوص پیمانى منعقد سازد.

اسعد بن زراره دوست عتبة بن ربیعه از سران قریش بود. به همین جهت وارد بر او شد. عتبه در جواب درخواست اسعد بن زراره گفت: منطقه ما دور از شماست و آن قدر گرفتارى داریم كه به كار دیگر نمى رسیم. اسعد بن زراره گفت: چه گرفتارى، شما كه در حرم و جایگاه امنى هستید؟

عتبة گفت: مردى از میان ما برخاسته و مدعى است كه فرستاده خداست، ما را بى شعور مى داند، به خدایان ما دشنام مى دهد، جوانان ما را فاسد نموده، و اجتماع ما را به هم زده است.

اسعد گفت: او از شماست؟

عتبة گفت: او پسر عبدالله بن عبدالمطلب است كه از لحاظ شرافت متوسط و از نظر خانوادگى از همه ما بزرگتر مى باشد.

اسعد وذكوان و همه قبیله اوس و خزرج از یهودان بنى نضیر و بنى قریظه و بنى قینقاع در مدینه شنیده بودند كه پیغمبرى درمكه ظهور مى كند و به مدینه مهاجرت خواهد كرد، و گفته بودند به خاطر او با شما عرب جنگ خواهیم كرد.

این خاطره باعث شد كه وقتى اسعد آن مطلب را از عتبه شنید به یاد آنچه یهویان مدینه گفته بودند، بیفتد و لذا از عتبه پرسید: او هم اكنون در كجاست؟

عتبه پاسخ داد او هم اكنون درحج اسماعیل است،و چون با كسان خود در «شعب » به سر مى برد، جز در «موسم » از «شعب » خارج نمى شود. اى اسعد اگر او را دیدى مبادا گوش به سخنان او بدهى و با وى گفتگو نمائى! زیرا ساحرى است كه با سخنان خود تو را مسحور مى كند! این در هنگامى بود كه بنى هاشم در محاصره بودند.

اسعد گفت: پس من چه كنم؟ چون احرام عمره بسته ام و ناچارم كه خانه خدا را طواف نمایم.

عتبه گفت: مقدارى پنبه در گوش خود بگذار تا در برخورد با وى سخنان او را نشنوى. اسعد هم در حالى كه دو گوش خود را پر از پنبه كرده بود وارد مسجدالحرام شد، و به طواف كعبه پرداخت. در این هنگام پیغمبر با جمعى ازبنى هاشم در حجر اسماعیل نشسته بود.

اسعد در اولین دور طواف نگاهى به پیغمبر كرد وگذشت. در دور دوم كه مشغول طواف بود به خود گفت گمان نمى كنم كسى نادانتر از من باشد. آیا چنین گفتگوئى در مكه باشد و من از آن آگاهى نیابم تا در بازگشت به مدینه به فامیل خودم خبر دهم. این گفت و پنبه را از گوشها درآورد و به دور انداخت و در مقابل پیغبمر ایستاد و به رسم جاهلیت گفت: انعم صباحا یعنى صبح به خیر!پیغبر رو كرد به او و فرمود: خداوند در عوض چیزى را كه تحیت و سلام اهل بهشت است به ما آموخته و آن سلام علیكم است.

اسعد گفت: این سخنان تازگى دارد، اى محمد! تو مردم را دعوت به چه چیزى مى كنى؟

پیغمبر فرمود: من دعوت مى كنم كه مردم بدانند خدائى جز خداوند یكتا نیست، و اینكه من پیغمبر اویم . سپس این دو آیه را تلاوت فرمود: «به هیچ وجه به خدا شرك نورزید، و نسبت به پدر و مادر نیكى كنید، و فرزندان خود را از برس گرسنگى نكشید كه روزى آنها و شما را ما مى دهیم، و گرد كارهاى زشت چه آشكار و چته نهان نگردید، و از آدم كشى جز كسانى كه سزاوار قبل باشند پرهیز كنید. این سفارشى است كه خدا به شما كرده است، باشد كه درباره آنها بیندیشید.

به مال یتیم جز با احتیاط نزدیك نشوید تا آنها خود بزرگ شوند. كم فروشى و گران فروشى نكنید. خدا هیچ كس را جز به اندازه توانائیش مكلف نمى دارد، و در گفتار خود عدالت را رعایت نمائید، و پیمان خدا كه با شما مى بندد نگاه دارید، اینهاست كه خدا شما را به انجام آن سفارش كرده، باشد كه به خاطر داشته باشید.»( سوره انعام آیه 152 و 153)چون اسعد این سخنان گرانقدر را از پیغمبر شنید، دردم مسلمان شد و گفت: گواهى مى دهم كه خدائى جز خداى یكتا نیست و شریكى ندارد، و تو هم پیغمبر خدائى.

اى پیغمبرخدا! پدر و مادرم به قربانت. ما از مردم سرزمین یثرب هستیم و از قبیله خزرج مى باشیم و میان ما و برادرانمان از قبیله اوس پیوند خویش گسسته است، اگر خداوند به وسیله تو ما را آشتى دهد، منتى بس بزرگ بر ما خواهى داشت.

سپس اسعد رو كرد به «ذكوان »و گفت: این همان پیغمبرى است كه یهود ظهور او را به ما خبر داده اند. ذكوان هم مسلمان شد. آنگاه به پیغمبر گفتند: یا رسول الله! مردى را همراه ما به مدینه بفرست تا قرآن را به ما بیاموزد و مردم را به اسلام دعوت كند.( اعلام الورى - ص 55)و چنانكه درجاى خود خواهیم گفت، پیغمبر نیز به خواست آنها مصعب بن عمیر را كه جوانى برازنده بود به نمایندگى خود همراه آنها به مدینه فرستاد، و او بود كه پیش از آمدن پیغمبر به مدینه مردم مدینه را مسلمان كرد، و زمینه را براى مهاجرت حضرت فراهم ساخت.

  • آخرین پستها

آمار وبلاگ

    امروز: نفر
    دیروز: نفر
    این ماه: نفر
    ماه گذشته: نفر
    آخرین بازدید:
    كل بازدیدها: نفر
    افراد آنلاین:

    نفر

    اطلاعات پست ها

    آخرین به روز رسانی:
    تعداد پست ها : عدد
    ایجاد صفحه: 24 ثانیه