تبلیغات
زندگینامه ی حضرت محمد (ص) - كسانى كه بیشتر به پیغمبر آزار رساندند

زندگینامه ی حضرت محمد (ص)

كسانى كه بیشتر به پیغمبر آزار رساندند

در تواریخ اسلامى به نام كسانى برمى خوریم كه بیش از دیگران در مخالفت با دعوت پیغمبر و آزار رساندن به آن حضرت اصرار ورزیده اند. این گروه اغلب از سران قوم و عناصر متنفذ مكه بودند. تا ریخ اسلام اینان را «مستهزئین » نامیده است. چون این عده همین كه پیغمبر را مى دیدند زبان به استهزاء و تمسخر آن حضرت مى گشودند و سخنان ناهنجار به زبان مى راندند. این كار هم در زمانى بیشتر اوج مى گرفت كه آنها ازتمامى اقدامات خود براى منصرف ساختن پیغمبر از تعرض به بت ها و خدایان خود مایوس شدند.

اسامى «مستهزئان » بدین گونه است: ابولهب عموى پیغمبر، ابوجهل ابن هشام، عاص بن وائل (پدر عمرو عاص معروف)، حارث بن قیس بن عدى سهمى، اسود بن مطلب بن اسد، ولید بن مغیره مخزومى، اسود بن عبد یغوث زهرى، حكم بن ابى العاص، عقبة بن ابى معیط، عدى بن حمراء ثقفى، عمرو بن طلاطله خزاعى ( تاریخ یعقوبى - جلد 2 ص 14) و نیز امیة بن خلف، برادر او ابن بن خلف، ابوقیس بن فاكة بن مغیره، نضر بن حارث، نبیه و منبه پسران حجاج سهمى، طهیر بن ابى امیه برادر «ام سلمه » همسر بعدى پیغمبر ، ركانة بن عبد یزید بن هاشم بن مطلب.

این عده بیشترین عداوت را نسبت به پیغمبر نشان مى دادند. سایر مردان با نفوذ مكه و سران قریش از قبیل ابوسفیان، و عتبه و شیبه، كمتر سعى در آزار رساندن به آن حضرت داشتند. گروه دیگرى هم بودند كه نخست از سرسخت ترین دشمنان پیغبر به شمار مى رفتند، ولیبعد مسلمان شدند، مانند ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطلب پسر عمویش، و عبدالله بن امیه مخزومى برادر پدرى «ام سلمه » زن بعدى پیغمبر و پسر عمه آن حضرت «عاتكه » دختر عبدالمطلب.( كامل بن اثیر - جلد 2 ص 48 تا 51)

كسانى كه بیش از دیگران به پیغمبر آزار رساندند در تاریخ اسلام كاملا شناخته شده اند، و حتى از نحوه عمل ناشایست آنها و سرانجام شومى كه یافتند، سخن به میان آمده است. چون كار این عده درآزار رساندن به آن حضرت و كیفرى كه هر كدام دیدند خود از مطالب شنیدنى تاریخ اسلام است، در اینجا براى آگاهى بیشتر خوانندگان فقط اشاره به آن مى كنیم. تفصیل را از سیره ابن هشام و تاریخ یعقوبى و تاریخ طبرى، و اعلام الورى طبرسى و كامل ابن اثیر و دیگر ماخذ بجوئید:

1- ابولهب، عموى پیغمبر و یكى از ده پسر عبدالمطلب بن هاشم بود. ابولهب بیش از همه افراد شرور و خطرناك نسبت به پیغمبر و مسلمانان عداوت مى ورزید. او همیشه پیغمبر را تكذیب مى كرد و پیوسته در آزارش مى كوشید. ابولهب همسایه پیغمبر بود، به همین جهت نیز فرصت مى یافت كه چیزهاى پلید و گندیده جلو خانه پیغمبر بریزد و موجبات ناراحتى حضرت را فراهم آورد. بارها شنیدند كه پیغمبر از مزاحمتهاى ابولهب عمو و همسایه اش شكایت مى كرد و مى فرمود: اى فرزندان عبدالمطلب! این چه همسایگى است؟!!

گفتم كه روزى حمزه عموى دیگر پیغمبر كه مسلمان بود دید كه ابولهب پلید به در خانه پیغمبر ریخته است، حمزه پلیدى را برداشت و ریخت به سر و روى ابولهب.

روزى پیغعمبر در حالیكه جبه سرخى پوشیده بود در بازار عكاظ ایستاد و فرمود:«اى مردم! بگوئید خدائى جز خداى یكتا نیست تا رستگار شوید و كارتان به سامان برسد» در آن حال دبدند مردى زردنبو او را دنبال كرد و گفت: اى مردم! این برادر زاده من است. او دروغگو است از وى پرهیز كنید. در آن میان ناشناسى پرسید این شخص كیست؟ گفتند: او محمد بن عبدالله و آن مرد زردنبو هم عمویش ابولهب است.( تاریخ یعقوبى جلد 2 ص 14)

2- اسود بن عبد یغوث، اینمرد خاله زاده پیغبمر بود. او وقتى مسلمانان را مى دید با تمسخر به همفكران خود مى گفت: اینان پادشاهان زمین هستند كه سلطنت شاهان ایران را به ارث خواهند برد! و به پیغمبر مى گفت: اى محمد! آیا امروز از آسمان با تو سخن نگفته اند؟! و از این قبیل مضمون ها و متلك ها. این مرد بد عاقبت كه از خویشان پیغمبر بود و مى بایست با احترام به حضرت چهره درخشان خاندان خود آبروئى كسب كند، روزى از میان بستگان خود بیرون آمد و گرفتار باد «سام » شد، و چهره اش سیاه گردید. وقتى به خانه برگشت او را نشناختند و در به رویش بستند، ناچار رو به بیابان نهاد و از تشنگى به هلاكت رسید. و هم گفته اند كه جبرئیل روزى اشاره به آسمان كرد و او مبتلا به یك نوع بیمارى مزمن شد و شكمش باد كرد و بر اثر آن مرد.

3- حارث بن قیس بن عدى بن سعد بن سهم سهمى، این مرد از بت پرستان بى ادب بود. او به پرستش یك بت قناعت نمى كرد. سنگى را مى گرفت و آن را پرستش مى كرد و چون بهتر از ان را مى یافت آن را رها مى ساخت و سنگ دیگرى را مى پرستید.

این مرد تهى مغز مى گفت:محمد طرفداران خود را مغرور كرده است و به آنها وعده داده است كه بعد از مرگ زنده مى شوند، در صورتى كه روزگار ما را مى برد و دیگر بازگشتى نخواهد بود. این آیه قرآنى درباره او نازل شد: «آیا مى بینى كسى را كه خداى خود را نفس خویش گرفته و خدا نیز با علم او را گمراه ساخت و بر گوش و قلب وى مهر زده و بر چشم او پرده آویخته است؟ پس بعد از خدا چه كسى او را هدایت مى كند، آیا متوجه نمى شوید؟

كارفران گفتند: زندگى ما جز همین نشاه دنیا، و مرگ و حیات جز طبیعت نیست و جز طبیعت نیست و جز طبیعت ما را به هلاكت نمى رساند، آنها در این خصوص بینش ندارند، هر چه مى گویند از روى پندار است.» (افرایت من اتخذ الهه هواه و اضله الله على علم.و ختم على سمعه و قلبه و جعل على بصره غشاوة فمن یهدیه من بعد الله فلا تذكرون. و قالو ما هى الا حیاتنا الدنیا نموت و نحیا و ما یهلكنا الا الدهرو ما لهم بذلك من علم ان هم الا یظنون. سوره جاثیة آیه 23 و 24) پایان زندگى این مرد چنین بود كه ماهى شورى خورد و پیوسته نوشید تا تركید و مرد.

4- ولید بن مغیره مخزومى، او همتاى قریش بود. زیرا یك سال همگى قریش خانه كعبه را مى پوشانیدند و یك سال هم ولید به تنهائى این كار را به عهده مى گرفت. ولید بن مغیره پدر خالد بن ولید مشهور است كه بعدها از معركه گیران خلافت شد، و در زمانى كه مردم كم رشد امیرالمؤمنین على علیه السلام را از صحنه خلافت اسلامى كنار زندن او از سرداران اسلام به شمار رفت، و در عراق و شام به فتوحاتى نائل آمد، ولى به واسطه فساد اخلاقى كه داشت در نزد جامعه شیعه مطورد است. ولید همان است كه قریش را گرد آورد و گفت: مردم در ایام حج شما را مى بینند و از محمد سؤال مى كنند و هر كدام سخنى درباره او مى گوئید. یكى مى گوید: او ساحر است و دیگرى مى گوید: كاهن و جادوگر است، و دیگرى مى گوید: شاعر است و چهارمى مى گوید: دیوانه است و از این رو آنچه را مى گوئید یك نواخت نیست. بهتر این است كه بگوئید او ساحر است، زیرا زن را از شوهر و برادر را از برادر جدا مى سازد. ولید را داناى قریش مى نامیدند. او سه سال بعد از هجرت در سن 95 سالگى مرد. علت مرگ وى بدین گونه بود كه از كنار مردى از قبیله خزاعه گذشت. مرد خزاعى تیر مى تراشید. تراشى از چوب تیر به پایش فرو رفت. از تكبرى كه داشت خم نشد تیر چوب را از پا درآورد! وقتى به خانه آمد نیز از شدت خشم چوب را از پا درنیاورد. شب هنگام دخترش از خواب برخاست و به خادم گفت در مشك رال نبسته اى كه بسترم را خیس كرد.ولید گفت نه دخترم، این خون پاى پدر تو است كه بستر تو را فرو گرفته است، و به دنبال آن به دیال عدم شتافت. و قتى ولید قریش را مخاطب ساخته بود كه سخن خود را درباره محمد یكسان كنید، برادرزاده اش ابوجهل گفت: اگر محمد خدایان ما را دشنام دهد ما هم خداى او را دشنام مى دهیم. خداوند هم این آیه را نازل كرد: «به كسانى كه مانند شما یكتاپرست نیستند، ناسزا مگوئید كه آنها نیز از روى عداوت و نادانى به خداى شما ناسزا مى گویند.»(و لا تسبوا الذین یدعون من دون الله فیسبو االله عدوا فیسبواالله عدوا بغیر علم. (سوره انعام آیه 108))

5- امیه بن خلف و برادرش ابى بن خلف، این دو برادر بیش از دیگران درازار رساندن به پیغمبر ساعى بودند و كارهاى آن حضرت را تكذیب مى كردند. ابى بن خلف روزى استخوان پوسیده اى از زمین برداشت و آن را در كف دست سائید، سپس رو كرد به پیغمبر و گفت: «اى محمد! آیا عقیده دارى كه خدایت این استخوان پوسیده ر ازنده مى گرداند؟» در پاسخ وى این آیه نازل شد: «آن كافر براى انكار قدرت ما مثلى زد ولى خلقت خود را فراموش كرد. آن كافر به پیغمبر گفت: آیا چه كى این استخوان پوسیده را زنده مى گرداند؟ اى پیغمبر بگو: همان كسى كه آن را نخستین بار آفرید، هم اكنون نیز كه به صورت استخوان پوسیده درآمده است مى تواند زنده گرداند. آرى خدا آگاه است كه هر چیزى را چگونه بیافریند»(و ضرب لنا مثلا و نسى خلقه قال من یحیى العظام و هى رمیم؟ قل یحییها الذى انشاها اول مرة و هو بكل خلق علیم. سوره یس آیه 78)

6- ابوقیس بن فاكة بن مغیره، این مرد نیز از كسانى است كه پیغمبر را مى آزرد و ابوجهل را در آزار رساندن به آن حضرت یارى مى داد. ابوقیس در جنگ بدر نخستین پیكار اسلام و كفر به دست حمزه عموى پیغمبر و سردار مشهور اسلام به قتل رسید.

7- عاص بن وائل سهمى، چنان كه گفتیم وى پدر «عمرو عاص » معروف است، عاص بن وائل از سرسخت ترین آزار رساندگان به پیغمبر بود. او همان است كه وقتى «قاسم » نخستین پسر پیغمبر در سن كودكى از دنیا رفت، گفت: محمد بلاعقب و مقطوع النسل است، چون دیگر فرزند ذكور ندارد. او با این سخن پیغمبررا آزرد، چنانكه از شدت تاثر، پیغمبر چند روز ازخانه بیروننیامد. بر اثر پخش سخن این مرد در میان قریش بود كه سوره كوثر نازل شد و خدا پیغمبر را تسلیت داد و فرمود: «ما خیر كثیرى - در مقابل مرگ پسرت - به تو داده ایم، پس به شكرانه آن براى خدایت نماز گزار و شترى قربانى كن و این را بدان كه سرزنش كننده تو خود بلا عقب و مقطوع النسل خواهد بود.»(بسم الله الرحمن الرحیم. انا اعطیناك الكوثر. فصل لربك و انحر. ان شانئك هو الابتر.)

عاص بن وائل این عنصر كینه توز و بد زبان در سن هشتاد سالگى روزى سوار الاغى بود و از یكى از دره هاى مكه مى گذشت. الاغ او را به زمین زد و مارى پاى او را گزید. بر اثر این مارگزیدگى پایش مانند گردن شتر باد كرد و به دنبال آن جان داد. مرگ وى دو ماه بعد از هجرت بود.

8- عقبة بن ابى معیط، این مرد همسایه پیغمبر بود و مانند سایر مستهزئان از افراد سرشناس قریش به شمار مى رفت. او در بازگشت از سفرتجاریش ضیافتى داد و پیغمبر و دیگر سران قریش را دعوت كرد. پیغمبر فرمود: من دعوتت را نمى پذیرم مگر اینكه گواهى به یگانگى خواوند بدهى. او هم گواهى داد. امیة بن خلف كه از دوستان او بود گفت: اى عقبه! گواهى به یكتائى خدا دادى و از پرستش خدایان ما سرباز زدى؟ عقبه گفت: این را به خاطر انجام مهمانى خود گفتم نه از از روى میل. امیة بن خلف گفت: من باور نمى كنم مگر اینكه عكس آن را ثابت كنى.

عقبه هم براى جلب رضایت دوستش و دیگر سران مكه و دوستان خود، روزى در «حجر اسماعیل » هنگامى كه پیغمبر مشغول نماز بود و به سجده رفته بود، عمامه حضرت را به گردنش انداخت و خواست او را خفه كند، جمعى دخالت كردند و او را از این كار بازداشتند. به دنبال آن آمد و به امیة بن خلف گفت: اكنون باور مى كنى كه من با این مرد میانه اى ندارم؟ امیه گفت: نه، بیش از این انتظار دارم. عقبه نیز روزى دیگر وقتى از میان جمعى از قریش مى گذشت خود را به حضرت رسانید و آب دهان به صورت پیغمبر افكند و همگى از این جسارت او به شدت خندیدند و پیغمبر را سخت آزدرند. پیغمبر هم در حالى كه خشمگین شده بود فرمود: اى عقبة! ببینم كه از خارچ شده باشى و به دست ما گرفتار شوى و دستور دهم گردنت را بزنند.

عقبه در جنگ بدر به اسلارت مسلمین درآمد و به فرمان پیغمبر امیرمؤمنان على علیه السلام گردنش را زد، سپس بدنش را به دار آویختند و او نخستین كسى است كه در اسلام دار زده شد. عقبه در آن حال سخنى مى گفت كه خداوند در قرآن مجید آن را بازگو مى كند: «روز قیامت روزیست كه آن ستمگر انگشتان دستها را به دندان مى گزد و مى گوید: اى كاش با پیغمبر به راه مى رفتم. اى واى بر من، كاش فلانى (امیة بن خلف) را دوست خود نمى گرفتم، اتو مرا از یاد خدا بازداشت و حال آنكه پیغمبر مرا به یاد خدا انداخت. آرى شیطان خوار كننده انسان است.»( و یوم یعض الظالم على یدیه یقول یا لیتنى اتخذت مع الرسول سبیلا. یا ویلتا لیتنى لم اتخذ فلانا خلیلا. لقد اضلنى عن الذكر بعد اذ جائنى و كان الشیطان للانسان خذولا. سوره فرقان آیه 28)

روزى پیغمبر به سجده رفته بود. جمعى از سران قریش در اطراف حضرت بودند. سران قریش گفتند چه كسى داوطلب مى شود این شكمبه شتر را در پشت محمد خالى كند؟ عقبه بن ابى معیط داوطلب شد و آن را آورد و در پشت پیغمبر خالى كرد. در این هنگام فاطمه زهرا علیها السلام دختر پیغمبر كه هنوز بالغ نشده بود سر رسید و پشت پدر را پاك نمود و نفرین كرد بر كسى كه مرتكب آن عمل ننگین شده است.( اعلام الورى - ص 47)

9- نضر بن حارث او نیز از سرسختان قریش در آزار رساندن به پیغمبر و یاران حضرت بود. او كتب قصص و قاریخى عرب را مطالعه مى كرد و با یهود و نصارا آمیزش داشت، و شنیده بود كه پیغمبرى از میان آنها برانگیخته مى شود و موقع ظهور او هم نزدیك است. ولى پس از اعلام نبوت پیغمبر در مقام با وى برخاست، و كار خیره سرى را از حد گذرانید. نضر بن حارث وقتى دید پیغمبر آیات قرآنى را درباره سرگذشت پیشینیان مى خواند، مى گفت: اینها چیز تازه اى نیست، ما و پدرانمان پیش از این، آنها را شنیده ایم، اینها افسانه هاى پیشینیان است. »(لقد وعدنا نحن و آباؤنا هذا من قبل ان هذا الاساطیر الاولین - سوره مؤمنون آیه 83) و مى گفت: «اینها را شنیده ایم. اگر بخواهیم مى توانیم نظیر آن را بگوئیم. اینها چیزى جز افسانه هاى پیشین نیست.»( قد سمعنا لو نشاء لقلنا مثل هذا ان هذا الا اساطیر الاولین - سوره انفال آیه 31)

درباره این مرد و سخنان او آیات متعددى نازل شده. او براى مقابله با پیغمبر داستان رستم و افندیار از ایران مى آورد و قریش را جمع مى كرد و با آب و تاب براى آنها مى خواند، و مى گفت: مى بینید كه از داستانهاى محمد شنیدنى تر است. نضر بن حارث در جنگ بدر به وسیله مقداد بن اسد اسیر شد، و پیغمبر دستور داد على علیه السلام گردنش را زد.( كامل ابن اثیر - جلد 2 ص 48 - 49)

10- ابوجهل بن هشام، نام وى «عمرو» و كنیه اش «ابوالحكم »،از مالداران و افراد با نفوذ قبیله بنى مخزوم و برادرزاده ولید بن مغیره سابق الذكربود. او بیشتین دشمنى را نسبت به پیغمبر معمول مى داشت، و از همه بیشتر حضرت و نو مسلمانان را مى آموزد. این مرد نگون بخت كار لجاجت و سرسختى و جهالت نسبت به پذیرش اسلام و احترام به پیغمبر را به جائى رسانید كه او را «ابوجهل » نامیدند.

ابوجهل «سمیه » مادر عمار یاسر را به قتل رسانید، و اعمال زننده و رفتار ناهنجارش مشهور است. خودسرى و فرومایگى او موجب شد كه در جنگ «بدر» به قتل رسد، و نام ننگى از وى باقى بماند.

11- نبیه و منبه حجاج سهمى، این دو برادر نیز از دیگر افراد بى تربیت قریش در آزار رساندن به پیغمبر و سرزنش آن حضرت، چیزى كم نداشتند. این دو برادر بد زبان گاهى كه پیغمبر را مى دیدند مى گفتند: «آیا خدا دیگرى را نیافت پیغمبر كند و تو را پیغمبر كرد؟ در میان قریش افرادى از تو مسن تر و بهتر هستند كه به این مقام نائل گردند»

این دو برادر و «عاص » پسر منبه در سال دوم هجرى در جنگ «بدر» به دست على علیه السلام كشته شدند. گویند «ذوالفقار» شمشیر معروف على علیه السلام كه داراى دو سر و از فولاد ناب بوده است، تعلق به همین «عاص بن منبه » داشته است، و پس از قتل وى در جنگ «بدر» بود كه به دست على علیه السلام رسید.

12- زهیر بن ابى امیه، وى برادر پدرى «ام سلمه » همسر بعدى پیغمبربود.زهیرهمیشه پیغمبر را تكذیب مى كرد و از پذیرش دعوت حضرت سرباز مى زد و او را مورد نكوهش قرار مى داد. سرانجا به طرزى دردناك جان داد.

13- اسود بن مطلب، این مرد و همفكرانش به پیغمبر و مسلمانان طنز گفته و به آنهخا چشم مى زدند، و همین كه آنها را مى دیدند مى گفتند: پادشاهان زمین و كسانى كه بر گنج هاى پادشاهان ایران و روم دست خواهند یافت، آمدند، و به دنبال آن سوت مى كشیدند و كف مى زدند پیغمبر او را نفرین كرد و نابینا شد. همین معنى نیز باعث گردید كه دیگر متعرض آن حضرت نشود. «زمعه » پسر وى هم در جنگ بدر كشته شد.

پسر دیگرش «عتیب » و پسر دیگرش «حارث » نیز در همان جنگ به دست على علیه السلام به قتل رسید. بنابراین هر چهار نفر یعنى پدر بدكردار و سه پسرش به كیفر اعمال خود رسیدند.

14- طعیمة بن عدى، برادر مطعم بن عدى كه قبلا از وى نام بردیم. این عموزاده پیغمبر و پسر عدى بن نوفل بن عبد مناف بود. با این وصف از آزار رساندن به پیغمبر كوتاهى نداشت. به رسول خدا كه آبروى خاندان خودش «بنى هاشم » بود دشنام مى داد. سخنان حضرت را مى شنید و با تلقینات سوء آن را تكذیب مى كرد. طعیمة بن عدى در جنگ بدر اسیر شد، و به دست حمزه عموى پیغمبرو سردار معروف اسلام به قتل رسید.

15- عمرو بن طلاطله، از عناصر نامطلوب قریش و سرزنش كنندگان پیغمبر و مردى نادان وفرومایه بود. پیغمبر بهوى نفرین كرد. و بر اثر آن سرش زخم برداشت و چرك كرد و چندان طول كشید تا به دیار عدم شتافت.

16- ركانة بن عبد یزید بن هاشم بن مطلب، این مرد نیز از دشمنان سرسخت پیغمبر بود. روزى پیغمبر را دید و گفت: برادرزاده! مطلبى از تو نقل مى كنند كه تصور نمى كنم دروغ باشد.اگر مرا به زمین زدى معلوم مى شود راستگو هستى! تا آن زمان هیچ كس او را به خاك نیفكنده بود. ولى پیغمبر او را سه بار به زمین زد، تا بداند كه بقیه كارهاى پیغمبر هم درست است!(كامل ابن اثیر - جلد 2 ص 47 تا 51 و سایر مآخذ)

  • آخرین پستها

آمار وبلاگ

    امروز: نفر
    دیروز: نفر
    این ماه: نفر
    ماه گذشته: نفر
    آخرین بازدید:
    كل بازدیدها: نفر
    افراد آنلاین:

    نفر

    اطلاعات پست ها

    آخرین به روز رسانی:
    تعداد پست ها : عدد
    ایجاد صفحه: 24 ثانیه